نقد آيين پروتستان
فرقه‌ها
مذهب پروتستان نيز به نوبه خود، بر اساس افكار و عقايد رهبران خود، مانند لوتر و كالوين و به مرور زمان، دچار انشعاب‌هايي گرديد. اين انشعاب‌ها عبارتند از:
1. كليساي لوتري يا انجيلي.
2. كليساي كالوني يا اصلاح شده.
3. كليساي انگليكن‌ها كه ابتدا انشعابي از كليساي كاتوليك بود و سپس انشعابي از پروتستان گرديد.
4. كليساي آناباتيسم.
بد نيست بدانيم كه در مسيحت, عنوان هر فرقه و مذهب, با عنوان كليساي آن مشخص مي‌شود؛ به عنوان مثال، فرقه لوتري, با عنوان كليساي لوتري شناخته مي شود.
امروزه از بين فرقه‌هاي چهارگانه فوق, دو فرقه لوتري و كالوني، داراي پيروان بيشتري هستند و عمده‌ترين فرقه‌هاي پروتستان محسوب مي‌شوند.
فرقه لوتري در آلمان, نروژ, سوئد, دانمارك و فنلاند و فرقه كالوني در انگلستان, فرانسه, سوئيس و مجارستان، از پيروان بيشتري برخوردارند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 13:30  توسط حقيقت ياب  | 

عقايد
اهميت اين نكات وقتي به خوبي روشن مي‌شود كه از نظرات كليساي كاتوليك در موضوع‌هاي فوق، آگاه شويم و مقايسه اي هر چند اجمالي و اندك، بين كليساي كاتوليك و پروتستان انجام دهيم.
1. يکي از عقايد اساسي كليساي كاتوليك, عصمت پاپ و دوري او از گناه است. كاتوليك‌ها معتقدند که عيسي مسيح، پطرس را بر تمام كليساهاي مسيحيت، رهبر قرار داده و كليد ملكوت آسمان را به وي سپرده است.7 پطرس نيز پاپ را جانشين و وصي خود و صاحب اختيار كليساي جامع، تا ابد، قرار داده است. از اين رو، علاوه بر كتاب مقدس, آرا و فتاواي پاپ، مقدس بوده و او داراي مرجعيت ديني است.
در مقابل، كليساي پروتستان، به عصمت پاپ معتقد نيست و تنها مرجع افكار و رفتار ديني را كتاب مقدس مي‌داند و به آراي پاپ و شوراي كليسا، به ديده تقديس نمي‌نگرد. از نگاه پروتستان‌ها، در فهم كتاب مقدس، نيازي به تفسير و تاويل ارباب كليسا نيست و هر مسيحي مي‌تواند پيام آن را با وجدان شخصي خود دريابد.
2. در مورد شرايط حصول سعادت ابدي, كليساي كاتوليك معتقد است که سعادتمندي در گرو دو عامل ايمان يا فيض خداوند و انجام اعمال نيك است. اعمال نيك، اعمالي هستند كه با احكام خداوند و قوانين كليسا، مطابق باشند. احكام خداوند, همان احكام ده‌گانه عهد عتيق و اخلاق كامل مسيحيت مي‌باشند.
در مقابل، كليساي پروتستان معتقد است که سعادتمندي و نجات, تنها در گرو ايمان و فيض خداوندي است.
3. در كليساي كاتوليك, كشيش، واسطه آمرزش گناهان بين گناهكار و خداوند است و فرد گناهكار با اعتراف به گناه خود نزد كشيش و طلب آمرزش از او، آمرزيده مي‌شود.
در نقطه مقابل، كليساي پروتستان معتقد به هيچ‌گونه واسطه‌اي بين خدا و خلق نيست و آمرزنده را تنها خداوند مي‌داند.
4. كاتوليك‌ها معتقد به وجود عالم برزخ و مؤثر بودن دعا براي مردگان و دريافت نور الهي براي آنان هستند. آنان در تاييد مدعاي خود, به جملاتي از كتاب دوم مكابيان استناد مي‌كنند و از آن جهت كه اين كتاب نزد پروتستان‌ها فاقد ارزش و اعتبار است, آنان اعتقادي به وجود برزخ و تأثير دعا براي مردگان ندارند.
5. در كليساي كاتوليك، كشيشان و روحانيان، مطلقاً مجاز به ازدواج نيستند؛ اما در كليساي پروتستان، كشيشان
مي‌توانند ازدواج كنند.
6. كليساي كاتوليك, به آيين‌هاي مقدس هفت‌گانه معتقد است. اين آيين‌ها عبارتند از: غسل تعميد, تأييد, توبه, عشاي رباني, دست گذاري, ازدواج و تدهين بيماران.
از اين اعمال, تنها غسل تعميد و عشاي رباني است كه در نزد پروتستان‌ها از آيين‌هاي مقدس به شمار مي‌روند.
در مراسم عشاي رباني, كاتوليك‌ها معتقدند که نان و شراب، واقعاً به خون و گوشت مسيح تبديل مي‌شوند؛ اما پروتستان‌ها تغيير و استحاله نان و شراب به بدن مسيح را انكار مي‌كنند.
7. در عين عقل‌گرايي بيشتر كليساي پروتستان نسبت به كليساي كاتوليك, پروتستان‌ها نيز همانند كاتوليك‌ها, به تثليث معتقدند و اين اعتقاد را مي‌توان يكي از عقايد مشترك بين آن دو دانست.
به طور خلاصه, عمده‌ترين ويژگي‌هاي مذهب پروتستان عبارتند از: آزادي فردي در امور ديني و دنيوي, تساهل ديني, انحصار مرجعيت ديني در كتاب مقدس و عدم اعتقاد به مرجعيت پاپ و شورا و قوانين كليسا, مسئوليت مستقيم انسان در مقابل خداوند, ممدوح دانستن ثروت و عبادت دانستن كار.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 13:29  توسط حقيقت ياب  | 

تاريخچه
تاريخچه مذهب پروتستان, به قرن شانزدهم ميلادي باز مي‌گردد و از عمر آن, حدود پانصد سال مي‌گذرد و از آن جهت كه اين مذهب در اعتراض به برخي عقايد كليساي كاتوليك شكل گرفت, نام پروتستان به خود گرفت. پروتست5 به معناي اعتراض و پروتستان6 به معناي معترض است.
پروتستان, پيش از آن كه نام مذهبي از مذاهب مسيحي باشد و در كنار ساير مذاهب بنشيند, عنواني براي حركتي اجتماعي - مذهبي در جهت رفع پاره‌اي بدعت‌ها در آيين مسيحيت و انجام اصلاحاتي در اين آيين، با هدف بازگشت به تعليمات واقعي كتاب مقدس و آيين مسيحيت بود. عنوان پروتستان، هنگامي نام فرقه‌اي از فرقه‌هاي مسيحيت شد كه كليساي جامعه انگليكان در آمريكا، نام پروتستان را بر كليساي اسقفي خود نهاد. اين حادثه در سال1783م. رخ داد. جامعه انگليكان، انشعابي از كليساي كاتوليك بود
+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 13:27  توسط حقيقت ياب  | 

پروتستانت برگرفته از واژه لاتینی

protestatio

به معنی پرخاشگری و نیز اعتراض و اعتراض کردن است اصطلاح پروتستان از اعتراض شاهزاده گان آلمانی در سال ۱۵۲۹ میلادی به آیین کاتولیک رومی سرچشمه گرفته است.

پروتستان نام عمومی همه فرقه های مسیحی غیر از کلیسای کاتولیک رومی و ارتودوکس شرقی و نیز عنوان اعضای این فرقه هاست

نهضت پروتستان عنوان نهضت دینی در عالم مسیحیت است که در قرت ۱۶ میلادی با اصلاح دینی اغاز گردید.

جریان اصلاح دینی یا رفرماسیون در واقع یکی از نقطه های عزیمت دوره مدرن و یکی از ارکان چشمگیر در غرب است که در نهایت در فرقه پروتستان متبلور شده است

برگرفته از کتاب درامدی بر آیین پروتستان ترجمه شهاب الدین وحیدی صفحه ۱۳ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 13:19  توسط حقيقت ياب  | 

مقدمه:
جایگاه بحث درباره بدعت گنوسی، بیش از هر بدعت دیگری است. به این دلیل که در آن زمان گنوسی گری جدی ترین تهدید علیه کلیسای متحد و عام به حساب می آمد و بنابراین، به بیشترین شرح و تفسیر نیاز دارد. همچنین گنوسی گری عقایدی را در برداشت که برای زمانهای بعد مهم بود. بار دیگر گرایشهای گنوسی در بدعتهای بعدی، بویژه بدعتهای اواخر قرون وسطی، ظاهر شد. این گرایشها امروزه در برخی از گروههای دینی نمایان است؛ برای مثال ( این گرایشها ) در گروههای خاصی دیده می شود که برای تعمق و تفکر و یا برای دستیبای به آگاهی روحانی تر، چه در درون و چه بیرون جریان اصلی کلیساها، شکل گرفته اند. هدف اصلی معلمان گنوسی قرن دوم، تأسیس یک فلسفه مسیحی قابل فهم و نظامی بود که با آن زندگی کنند. از طرف دیگر، مجادله گردان قرن چهارم به رد انحرافات عقیدتی علاقه مند بودند و بدعتهای قرنهای چهارم و پنجم از درون بررسی و دفاع از چنین موضوعاتی پدید آمد. این مناقشات اهمیتی اساسی تر از آنچه گاهی به نظر می رسد، داشتند. اما با وجود این بحث آنها بر حسب تعریف اساسا یک بحث عقلانی بود. کسانی که متعلق به مکاتب گنوسی بودند و کسانی که به آنها حمله می کردند، علاقه به کشف این داشتند که مسیحیت چیست؛ چون، بالاتر از هر چیز، بدعتهای گنوسی در زمانی منتشر می شد که آموزه ها و اشکال عبادت مسیحی هنوز در حال شکل گیری بود. به نظر می رسد این بدعتهای اولیه، نمونه هایی از جالبترین عناصری هستند که در همه بدعتهای بزرگ وجود دارند؛ یعنی اینکه یک تعلیم می تواند مشتمل بر عقیده ای بسیار ارزشمند بوده باشد، ولی شاید معلم قبل از اینکه خود به درجه ای رسیده باشد که بتواند آن تعلیم را به خوبی درک کند، آن را توضیح داده باشد؛ یا ممکن است تعلیم به سمت خطا کشیده شده باشد و در نتیجه تحریف و یا مبتذل گردیده باشد؛ یا ممکن است با تأکید بیش از حد، تعادلش را از دست داده باشد. اشاراتی به همه این امور می تواند در گزارشهایی که درباره فرقه های گنوسی کشف شده است، یافت شود. اما بحث بیشتری در این باره وجود دارد. این پرسش پیشتر مطرح شد که با محکوم کردن مکاتب گنوسی و روی گرداندن از آنها چه چیزهایی از دست رفته است؟ اینجاست که مطالعه گنوسی گری اهمیت دارد، چون این سوالی است که از آن نباید غفلت کرد و مدام باید به آن بازگشت. کلمنت اسکندرانی و اریجن، که دانشمندان الهیات مسیحی قرن دوم و آغاز قرن سوم بودند، همه عقاید گنوسی را رد نکردند. کلمنت اسکندرانی (حدود 150 تا 215 میلادی)، که سر اسقف و رئیس مدرسه اصول دین در آن شهر بود، اغلب از گنوسی ها نقل کرده است. او والنتینیوس و مکتبش را مسیحیانی به حساب می آورد که در پی یافتن حقیقت بودند، هر چند در اثر کج فهمی فلسفه های یونان و شرک به خطا کشیده شدند. اریجن (254-185 ) جانشین کلمنت در مقام ریاست مدرسه بود. هم او و هم کلمنت در امور بسیاری با گنوسی ها، مخصوصا والنتینوسی ها، مشترک و در موارد زیادی با آنها همفکر بودند؛ اما دیدگاههایی چند از اریجن در شوراهای سده های پنجم و ششم عملا به عنوان بدعت محکوم گردید.

1- عقاید گنوسی از نظر کلمنت اسکندرانی
کلمنت «سرکشیش مبارک» - چنان که در آن زمان نامیده می شد- به عنوان انسانی واقعا مقدس به وسیله تمام نویسندگان اولیه مسیحی تکریم می شد. او یک قدیس کلیسا شناخته شده بود، تا اینکه در قرن هیجدهم، پاپ بندیکت چهاردهم، پس از مطالعه و اعتقاد به گزارشی خصمانه درباره اثر کلمنت که به وسیله یک نویسنده کلیسایی قرن نهمی به نام «فوتیوس» ارائه شده بود، نام کلمنت را از فهرست قدیسین حذف کرد و این باعث تأسف بسیاری از افراد بود. آرمان کلمنت، گنوسی مسیحی بود. او در کتاب کشکول ( که به معنای مجموعه متفرقات است و از نظر لفظی به معنای کیسه چیزهای متفرقه (کشکول) می باشد) می گوید: «گنوسی واقعی برادر و دوست و فرزند خداوند است». و او تا آنجا پیش می رود که می گوید: «گنوسی به خدا بودن می پردازد و از قبل خدا گردیده است» (strom، 4: 23 ) او هم مانند والنتینوس معرفت محفوظ را، که برای کمال ضروری است، با تحقیق عقلانی یکی نمی گیرد، هر چند او قوبا احساس می کند که عقل نقش مهمی ایفا می کند. در تعلیمات کلمنت، معرفت تجربی و دریافتنی واقعی، از طریق به کارگیری مداوم ایمان و عشق به دست می آید.

حکمت و فلسفه از نظر کلمنت
او با این برداشت گنوسی ها، که این جهان شر است، مخالف بود. ولی هر چیزی را که او در نظام گنوسی ارزشمند می پنداشت می پذیرفت و به کار می برد، درست همان طور که فلسفه یونان را، که او آن را پیش درآمد مسیحیت می دانست و به نظر او بالاترین بیان حقیقت بود، به کار می برد. در واقع مسیحیت به نظر کلمنت اساسا یک فلسفه، به معنای ریشه ای آن یعنی «دوست داشتن حکمت »، بود. – جستجویی برای حکمت و راه واقعی برای دستیابی به قداست. کلمنت نوشته است که حقیقت هر جا یافت شود،حقیقت است و همه جا کلمه خدا وجود دارد. «این کلمه » یگانه است که به هر ملتی از طریق فرشتگانی که آن را در شکلی مناسب با آن ملت تنظیم می کنند، داده می شود. حکمت اصولا یکی است ولی در ارائه، شکلهای زیادی دراد. همین کلمه دوباره خود را در مسیح آشکار می کند اما همان الگو باقی است» ( به نقل از کتاب قرون مسیحی- ششصد ساله نخست، از دانیلو و مارو). کلمنت هرگز در ظاهر به خاطر اندیشه هایش مورد حمله قرار نگرفت، ولی ظاهرا اندیشه های او به دست فراموشی سپرده شده و کنار گذاشته شده اند. آن گونه که کلمنت تعلیم می داد، مسیح اساسا یک معلم روشنگر بود که آمد تا انسانها را از طریق حکمت راهنمایی کند تا فرزندان خدا بشوند.

سلسله مراتب طبقاتی مسیحیان از نظر کلمنت
او هم مانند گنوسی ها فکر می کرد که طبقاتی از مسیحیان وجود دارند توده (pistes )، که مسیح را بدون اینکه علت را بدانند می پذیرند و فقط به صورت فرمانبردارند و به امید پاداش عمل می کنند. اینها بخش بزرگی از تعمید یافتگان را تشکیل می دهند؛ روحانیان، که علاوه بر این، مقداری آگاهی دارند و می دانند که چه انجام می دهند ولی برخلاف گنوسی ها در آموزه های کلمنت، امکان پیشرفت و همچنین گنوسی واقعی گردیدن و به دست آوردن کمال، برای هر کس که در مسیر تفکر واقعی و زندگی صحیح عمل می کند، وجود دارد.

تعلیمات رمزی مسیح در نوشته های کلمنت
در نوشته های کلمنت این فرض را می توان یافت که سنت حواری سری، یعنی تعلیمات رمزی که از طریق معلمان، و نه سلسله اسقف ها، انتقال یافته است، وجود دارد. کلمنت نوشته است که: «خداوند (عیسی) پس از قیام از مردگان این معرفت را به یعقوب عادل و یوحنا و پطرس تحویل داد و آنان آن تعلیم را به دیگر رسولان تحویل دادند». و اگر این گونه باشد باید یک مسیحیت سری و محرمانه علاوه بر مسیحیت ظاهری وجود داشته باشد.

2- تاریخی بودن متون مقدس از نظر اریجن
اریجن، که این اندیشه را در کودکی در درسهای کلمنت شنیده بود، آن را به صورت واضح تری بیان کرده است. اریجن علاوه بر اینکه یک مسیحی متعهد و متعبد و سنت گرا بود، فیلسوفی بود که نظامهای گنوسی را مطالعه کرده بود و به روشنی درباره مکاتب گنوسی زمان خودش آگاهی زیادی داشت. او معتقد بود که انسان برای دستیابی به جایگاهی که در آن غم نباشد و یک حالت نظم و خوشبختی تلاش می کند. به این موقعیت با کاربرد تعمق و تفکر شدید و خودشناسی، که به نظر او به معنای حکمت الهی بود، می توان رسید. «روح تمرین می کند ( اگر تعبیر صحیح باشد) تا خود را در آینه ای ببیند. اگر او، همان طور که آینه نشان می دهد، شایستگی چنین مشارکتی را داشته باشد، روح الهی را نشان می دهد و این آثار یک راه سری برای شرک و سرشت الهی را کشف می کند». اما اریجن می پذیرفت که معرفت کامل و یقینی تماما بر کشف و وحی الهی مبتنی است. این بدین معنا است که او تحقیقات هستی شناسی خود را به سوی ابتناء بر متون مقدس سری، که فهم آنها برای اهمیت ویژه ای داشت، مایل کرده است. در تعلیمات او واقعیاتی که در عهد قدیم و جدید گزارش شده اند، ناقل اندیشه هایی هستند و اهمیت آنها از همین لحاظ است. اریجن، بر خلاف گنوسی ها، بر تجربی بودن و تاریخی بودن متون مقدس، به عنوان واقعیتهای به هم پیوسته، تأکید داشت. اما به نظر او ارزش آنها در واقعی بودنشان نبود؛ مسیحیت تاریخی، پوسته ای بود که هسته واقعی را در بر گرفته بود.

اندیشه های مبتنی بر متون مقدس در اندیشه اریجن
چیزی که در بیان اریجن درباره مسیحیت اساسی بود، تأکید بر این بود که اندیشه های مبتنی بر متون مقدس، در سه سطح متفاوتند: «جسم کتاب مقدس بدنه اتفاقاتی که در زمان و مکان قرار دارد و باید توده های مردم را تهذیب کند؛ آنهایی که پیشرفته ترند (روحانیون ) می توانند رموز (نفس کتاب مقدس ) را مطالعه کنند؛ فقط «کاملها» می توانند «روح کتاب مقدس» را که در سطحی بالاتر از صرف تاریخ است، درک کنند. او می گفت که برخی از تعالیم مسیحی را به راحتی نمی توان به قلم آورد. بدون «کلید معرفت» همیشه اشتباهاتی در تعلیم متون مقدس و سنت مسیحی وجود دارد. هماهنگ کردن این دیدگاه اریجن، که واقعیات گزارش شده مسیحی در کنار معانی سری باطنی آنها دارای ارزشی کمی هستند، با قوانین ایمانی که برای حضار در کلیسا عرضه می شد، مشکل بود ودر همین نقطه بود که اریجن اعتقادش را مبنی بر اینکه دو مسیحیت سری و ظاهری وجود دارد، آشکار ساخت.
هر چند توده های مسیحی نمی توانستند معانی عمیقتر که در متون مقدس شرح داده شده بود، به دست آورند، ولی جسم کتاب مقدس برای زندگی و رشد آنان لارم بود. ایمان ساده برای نجات کافی بود و کلیسا اساس اعتقاد مسیح را در قوانین ظاهری ایمان نهاده بود. زبان انسان شکلی گری (تشبیه) عموما قابل فهم بود؛ ولی مسیح، مطابق رشد روحانی مومنان، معانی مختلفی داشت.

محور مسیحیت از نظر اریجن
محور مسیحیت به نظر اریجن مسیح بود؛ البته نه به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان «لوگوس» (کلمه ) که از ازل با پدر بود. آنهایی که پیش از آمدن مسیح تلاش کرده اند تا به لوگوس نزدیک شوند (کسانی مانند سقراز و هراقلیطوس ) مسیحی بوده اند. برخی از گنوسی ها عیسی را در طرح هستی شناسی خود گنجانیده بودند و او آشکار کننده ای بود که از عالم بالا آمد بود. نزو او از آسمان و صعود او به آن نمادهایی از سرنوشت روح بودند. مسیح انسان مثالی بود. اریجن با دیدگاههای گنوسی ها همفکری داشت، اما با آنها در این موافق نبود که همه واقعیتهایی که در وحی مسیحی بیان شده اند، صرفا نمادهایی برای زندگی باطنی باشند. او مسیحیت را مسلکی عملی و واقعی می دانست که در حقایق مکشوف تاریخی آشکار شده است. با وجود این، او یک نظام هستی شناسی و الهیاتی تعلیم می داد که اندیشه های بسیاری را که در تعلیمات سنتی مسیحی آن زمان یافت نمی شد، در برداشت. در نظام اریجن، نخستین عمل پدر همه موجودات، خلق عالم عقول بود. برخی از این ارواح در عشق به خالقشان سست بودند و رها شند. خداوند، جهان مادی را به عنوان ابزاری برای بازیافت این موجودات روحانی، که اکنون، در اثر خطای خودشان، در بدنهای انسانی زندانی شده بودند، خلق کرد.

خلقت جهان از نظر اریجن
اریجن، مانند گنوسی ها، به سقوطی پیش از خلقت جهان معتقد بود؛ اما، بر خلاف گنوسی ها، معتقد بود که خدای خالق، خوب و کاملا مهربان است و جهان را به عنوان زمین تمرینی برای ارواح ساقط شده که اکنون به صورت نفسهای انسانی درآمده بودند، خلق کرد؛ به گونه ای که آنها می توانستند به منبع وجودشان بازگردند. جهان، بر خلاف جهان گنوسی ها، شر نبود و رنج در آن برای تمرین و تطهیر ارواح ساقط شده ضروری بود. به نظر او ریشه شر عدم وجود غیر عمدی خیر بود، نه مجازات الهی. مجازات نوع انسانی در این بود که از جایی که سعادت واقعی فقط در آنجا بود، رانده شدند. رستگاری آنها در این بود که به آنها طریق یافتن دوباره آنجا، نشان داده شود.

اعتقاد اریجن به وجود قبلی روح
ارواح، بسته به چگونگی زندگی آنها بر روی زمین، ممکن بود که تکامل یابند یا فاسد شوند. سرانجام، پس از زندگی های دیگر، که همراه با تلاش است، همه نجات خواهند یافت. این اعتقاد اخیر با اعتقاد گنوسی ها که یک انتخاب از قبل مقدر شده را فرض می گرفت، مخالف بود. اریجن بر این باور بود که هر انسانی در خود، تصویر «کلمه الهی » را دارد. مادامی که انسان آن تصویر را کاملا از بین نبرده باشد، همیشه امید برای او وجود دارد.

رستاخیز روحانی از نظر اریجن
او به امکان دست یابی به کمال پس از مرگ باور داشت. رشد قوه دراکه انسان در خلال صعود آرام و دردناک از زندگی های متعدد ادامه می یافت. از آنجا که هیچ کس بر روی این زمین بی گناه نیست، هنگام مرگ، «آتش » پاک کننده وجود خواهد داشت. این اعتقاد به بازگشت همه ارواح به پاکی و قداست، به وسیله ابزار رنج، ریشه آموزه برزخ را در بر داشت. از آن به بعد عقیده به برزخ یک فرض عمومی در تعلیمات کلیسا گشت، هر چند این عقیده تا زمان گریگوری بزرگ در قرن شانزدهم تنسیق نشد و در این زمان او چنین کرد و تا قرن سیزدهم در عقاید رسمی گنجانیده نشده بود. اما در تعلیمات اریجن بازگشت همه چیز نسبی بود، چون ذاتا دارای اراده آزاد بودند و بنابراین می توانستند دوباره سقوط کنند. خدا برای همیشه تغییر ناپذیر است، ولی سقوط و صعود می تواند ادامه یابد. دریافت اریجن از پایان این جهان یک تحول اخروی نبود، بلکه، همان طور که در آموزه گنوسی است، آزاد شدن روح از اتحاد با جهان مادی بود. رستاخیز او روحانی بود نه جسمانی.

تثلیث از نظر اریجن
اریجن تعلیم می داد که عقیده به سه شخص در الوهیت، برای فهم مسیحی اساسی است: پدر، که به وجود نیامده و تغییر ناپذیر است؛ روح القدس، که به وسیله پدر و به واسطه مسیح (کلمه) به وجود آمده است؛ و کلمه (لوگوس) که مدام از پدر صادر می شود. «لوگوس» حکمت و قدرت خداست که جهان را اداره می کند. بنابراین «کلمه » واسطه بین خدای غیر مخلوق و اشیای مخلوق است اما هر چند، آن گونه که او نگاشته است، پسر در ظاهر پایین تر از پدر است، ولی اریجن معتقد بود که تغییر ناپذیری علم محض و مبارک بودن پدر، اوصاف قابل سرایتند و بنابراین پسر الوهیت کامل را داراست.

نقد و بدعت شمرده شدن تعلیمات اریجن
تعلیمات اریجن در بسیاری از متفکرین مسیحی تأثیر داشت، ولی برخی از عقاید او بدعت آمیز شمرده شد و در شوراهای اسکندریه در سال 400 و قسطنطنیه در سال 543 محکوم شد. بسیار عجیب است که به اریجن به خاطر شاکله کلی عقایدش که نظام او را می ساخت حمله نشد؛ هر چند گمان می رفت که آنها به گنوسی گری نزدکند و از جریان اصلی مسیحیت جدا شده اند. برای مثال آنچه مخالف با تعلیمات کلیسای بزرگ به نظر می رسد، فرقی است که او بین دینداری معمولی (پرهیزگاری «مومن » ) و «معرفت» روحانی خاص می گذاشت، که در واقع وجود دو مسیحیت بود؛ و در واقع می توان انتظار داشت که کل برداشت او درباره نجات انسان (که ارواح سقوط کرده از طریق زندگی های متعدد به منبع وجود خالص خود باز می گردند ) کاملا ناپذیرفتنی باشد. در عوض، او در مواضع پراکنده، مانند برداشت درباره رستاخیز روحانی (در مقابل جسمانی)، مورد حمله قرار گرفت. گفته شده است اعتقاد او به وجود قبلی روح، بدعت آمیز است و به تعلیم او مبنی بر بازگشت همه چیز به سوی خدا حمله شد؛ چون این (بازگشت) شامل شیاطین نیز می شود. بالاتر از همه، او برای دیدگاهش درباره «لوگوس» و تبیینی که درباره ارتباط پسر با پدر ارائه می داد، متهم به بدعت شد. او متهم بود که پسر را پایین تر از پدر قرار می دهد و در نتیجه از الوهیت او می کاهد. ولی باز هم در مناقشات دینی که در این باره به وجود آمد، هر دو طرف دعوا بیشتر عقایدشان را از او می گرفتند.

توسعه تعالیم گنوسی توسط اریجن
اریجن نیز، مانند کلمنت، آنچه را در تعالیم گنوسی ارزشمند بود تشخیص و توسعه داد؛ هر چند، به صورت عجیبی، بسیاری از چیزهای که می توان درباره عقاید او آموخت، از نوشته های او علیه آنچه او خطاهای گنوسی می پنداشت، به دست می آید. برای هر دو نفر (کلمنت و اریجن) سوالی وجود داشت که هرگز پاسخ داده نشد: آیا سنت موثقی وجود دارد که برای مسیحیان معمولی نامعلوم بوده و نویسندگان گنوسی بر آنها اعتماد کرده باشند؟اینکه بخش عظیمی از تعلیمات اریجن، در بحثها و مناقشات الهیاتی به صورت مبهمی بیان شده است، دارای کنایه است؛ چون به نظر اریجن مسیحیت اساسا یک عقیده نبود، بلکه یک زندگی بود، یک شریعت نبود بلکه یک روح بود. او بر اهمیت روح (نه لفظ) در همه تعلیمات مسحی تأکیدی خاص داشت. با وجود این، پیدایش کلیسای ثابت نهادمند به «لفظ» هم نیاز داشت. قبل از آن ایرنئوس، مدافعه نویس بزرگ قرن دوم، آغاز به طرح چیزی که «لفظ» مستلزم آن است، کرده بود.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 17:40  توسط حقيقت ياب  | 

سراسر قرن دوم، در حالی که برخی از جماعات مسیحی در قالب کلیساهایی، به هم می پیوستند تا بخشی از کلیسای بزرگ گردند، دیگران از رهبرانی پیروی می کردند که دیدگاهها و باورهای انحرافی داشتند. پیشتر در زمان پولس قدیس، نوآیینان مسیحی فرقه هایی را تشکیل می دادند که هر یک نام معلمی خاص را به خود می گرفت: «... هر یک از شما می گویید که من از پولس هستم و از اپلس و من از کیفا و من از مسیح». (اول قرنتیان، 1: 12) پس از حواریون، انشعابات باز هم بیشتر می شد؛ در واقع برخی از دوره ها احتمالا تعیین جانشینان بر حق معلمان اولیه مسیحی، مشکل بوده است.

1- عقاید و اندیشه های مارکیونی ها
یکی از این گروههای انشعابی، مارکیونی ها بودند. بیشتر چیزهای که درباره عقاید آنها معلوم است، از نوشته های ایرنئوس به دست می آید که در کتابش بر ضد بدعتها به آنها حمله می کند. بر خلاف گنوسی ها، مارکیونی ها کلیسا تشکیل دادند. آنها مدعی بودند که این کلیسا جهانی و عام است و بر نهاد موثق مسیح مبتنی است. تعداد مارکیونی ها به سرعت رو به ازدیاد بود. حتی در برخی از مناطق، به ظاهر شمار آنها بیش از تعداد پیروان کلیسای بزرگ بود. ایرنئوس برضد تعلیماتی می نوشت که به نظر او به اندازه آموزه های گنوسی های والنتینوسی برای اتحاد مسیحیت خطرناک بود. مارکیونی ها اغلب فرقه ای گنوسی وانمود شده اند؛ هر چند بسیاری از عقاید این دو فرقه یکسان بود، اما هسته اعتقاداتشان کاملا متفاوت بود. هدف گنوسی گری این بود که به آنهایی که قابلیت تعلیم داشتند، معرفت واقعی، که آنها را به منشأشان باز می گرداند، تعلیم دهد. مسیحیت یکی از راههای انجام چنین کاری بود. مارکیونی ها خود را یگانه مسیحیان واقعی می شمردند و هدفشان این بود که مسیحیت ناب را، که به تنهایی می توانست نجات را به همراه بیاورد، تبلیغ کنند. هدف آنها شکلی ساده و زاهدانه از مسیحیت بود و این واکنشی بود در مقابل عقاید نظری و «رمزی»، که به نظر انها همه جا پراکنده بود.

پذیرش اصل ثنوی گنوسی
مارکیون بین سالهای 130 و 180 میلادی زندگی می کرد. نظامی که او تعلیم می داد در بردارنده برخی از آموزه های گنوسی بود که او مطالعه کرده بود او اصل ثنوی گنوسی را مبنی بر دشمنی ماده با خیر پذیرفت. این بدین معنا بود که خدای خالق Demiurge محدود و شرا ست؛ و در نتیجه خلقت مادی او شر است. بر طبق نظام مارکیون، انسان مخلوق این خدای کینه جو و سخت گیر است که شریعتی بر او وضع کرد که رعایتش ممکن نبود و در نتیجه او در لعنت قرار گرفت. خدای متعال خیر (اصل نخستین) به انسان ترحم کرد و پسر خود را برای نجات او فرستاد. این ظهور خدای متعالی، در لباس بدن خیالی انسانی سی و سه ساله بود که «خدای خالق» باعث به صلیب رفتن او شد. به پیروی از عقاید گنوسی، این یک مسیح «روح انگارانه» ( یک وجود روحانی محض ) بود که در معرض تولد و مرگ یک انسان عادی نبود. مسیح قیام کرده، به خدای خالق، با اقدام علیه شریعت او، حمله کرد و بنابراین، خدای خالق مجبور شد که برای جبران، ارواح نجات یافتگانی را که مرده بودند، به خدای خیر تحویل دهد. خدای خیر برای اینکه زندگان را به سوی خود جلب کند، پولس را برانگیخت و او تنها کسی بود که آموزه خدای محبت و خدای شریعت را درک می کرد.

پولس قدیس بنیانگذار سنت واقعی مسیح
مارکیون معتقد بود که تنها پولس قدیس سنت واقعی مسیح را می دانست و رعایت می کرد. او در این اعتقاد با بسیاری از مکاتب گنوسی که پولس قدیس را بنیانگذار خود می دانستند، شریک بود. پولس قدیس، بین بندگی شریعت و آزادی فیض تقابلی ترسیم می کرد و این را مارکیون به تقابل بین عدالت خدای عهد قدیم (که او را با خدای خالق یکی می دانست) و محبت خدای خیر و متعال تفسیر می کرد. در این زمان کلیسای بزرگ، که مشتمل بر کلیساهایی بود که رهبری روم و سنت عمومی حواری را پذیرفته بودند، هنوز فاقد قانون کتاب مقدس کاملا مشخص بود؛ هر چند مجموعه ادبیات حواری خود را دارا بود، که مشتمل بر رساله های پولس قدیس، و نیز یقینا چهار انجیل بود. همچنین جماعات مسیحی از همان روزهای نحست، گزیده هایی از «کتاب شریعت» و کتب انبیا را می خواندند. احتمالا مارکیون قانون کتاب مقدس مشخص داشت. در کلیسای او انجیل حقیقت رساله های پولس قدیس (غیر از «رساله های شبانی») و از اناجیل چهارگانه، فقط نسخه ای اصلاح شده از انجیل لوقای قدیس خوانده می شد. رساله دوم به قرنتیان، 11: 26 – 23 نشان می دهد که پولس قدیس گزارشی از «شام آخر» خداوند دریافت کرده است. این گزارش شباهت زیادی با آنچه در انجیل لوقای قدیس یافت می شود، دارد. این امر مارکیون را متقاعد کرد که این انجیل را پولس قدیس نوشته است.

تأکید بر محبت و بخشش خدا
هدف اصلی مجموعه متون مقدس مارکیونی ها تأکید بر محبت و بخشش خدا بود که به نظر آنها به بهترین وجه در انجیل لوقای قدیس منعکس شده بود. آنها متون عهد قدیم را، که در کلیساهای کاتولیک خوانده می شدند، مخالف تعلیمات رحمت، که به نظر آنها علامت مسیحیت واقعی بود می دانستند. آنها هر چیزی را در انجیل لوقای قدیس و نامه های پولس قدیس، مخالف دریافت خود از تعلیمات مسیحی می یافتند، بر تحریف به وسیله یهودی گراها و رسولان مخالف پولس، حمل می کردند. مارکیون معتقد بود که خدا او را برای تبلیغ انجیل واقعی و برگرداندن کلیسا به درک تعلیمات پولس قدیس برانگیخته است. انسان باید به «خدای خیر» توکل کند و «خدای خالق» را انکار نماید. این انکار «خدای ماده» به رد هر امر شهوانی و همچنین به زهد شدید منتهی شد. مارکیونی ها هم، مانند گنوسی ها، بین افراد «کامل» و بقیه مومنان فرق می گذاشتند به نظر آنها فرد «کامل» کسی بود که تعمید می یافت و از آن به بعد می بایست مجرد بماند. مومنان معمولی می توانستند زندگی طبیعی و همراه با ازدواج را بگذرانند و تنها هنگام مرگ تعمید یابند. این آموزه مارکیونی، دوباره در بدعتهای بعدی قرون وسطایی، که بین طبقات پیروان فرقهای مشابهی می گذاشتند، ظاهر شد. فقط اعتقاد آنها به دشمنی ماده، و در نتیجه ضرورت رد همه افراطهای شهوانی، نبود که این سلسله مراتب را به وجود آورد؛ بلکه این احساس هم بود (همان طور که در بسیاری از بدعتها بود) که درخواستهای مسیحیت بسیار والایند و بسیار بالاتر از این هستند که توده های مردم بتوانند به آنها دست یابند. مارکیونی ها نظام سلسله مراتبی خود را برای حل این مشکل به کار می بردند، به همان طریقی که گنوسی ها انجام داده بودند کلیسای مراکیونی، در تناقضی آشکار با قوانین سلسله مراتب شدیدش، بر این تأکید می کرد که تنها ایمان به محبت خدا برای نجات لازم است و انسانیت از شریعت خدای عهد قدیم آزاد شده است. همین تأکید بر خدای محبت و رحمت به جای خدای غضب و عدالت، تعداد روز افزونی از نوآیینان را جذب جماعتهای آنان می کرد. اجتماعات مارکیونی، بویژه در بخش شرقی امپراتوری روم، به سرعت انتشار یافتند و در سراسر قرن دوم و ابتدای قرن سوم، کلیساهای مارکیونی در آنجا موجود بودند. اما در پایان قرن سوم، مارکیونی گری یا از بین رفته و یا در فرقه های دیگر محود شده بود.

تأثیرآموزه های مارکیونی
هر چند برخی از آموزه های مارکیونی بر تعلیمات مسیحی زمانهای بعد تأثیر داشته اند، اما در وهله نخست، تعداد زیاد مارکیونی ها و اندازه کلیسای آنها است که باعث اهمیت بدعت مارکیونی می شود؛ در واقع شاید در قرن دوم در این تردید بوده باشد که ادامه کلیسای مسیحی از آن کلیسای بزرگ و یا مارکیونی هاست. و باز، اگر با تاریخ به گذشته بنگریم، نظام مارکیونی پر از امور نامعقول و سهل انگاری بیش از حد دیده می شود. امور نامعقول زادی آن باعث شده که کلیسای مارکیونی به بخشهایی تقسیم شود. «ترتولیان»، که چند دهه پس از ایرنئوس قلم می زد، گفته است: «مارکیونی ها همان طور که زنبورها لانه می سازند، کلیسا ایجاد می کنند» (ترتولیان در کتاب بر ضد مارکیونی ها» ) ازدیاد و اشتقاق ممکن است علامت مشخصه خوبی برای آن چیزی باشد که بدعت را می سازد.

2- عقاید و اندیشه های مونتانی ها
گروه دیگری که در نیمه دوم قرن دوم از کلیسای اصلی جدا شدند، «مونتانی ها» بودند این فرقه چندان از نظر عقیدتی بدعت آمیز نبود، بلکه بیشتر اصلاحگر رفتار و سلوک بود آنها هم مانند گنوسی ها به دنبال بازگشت به خلوص مسیحیت اولیه بودند و بیان می کردند که قوانین حاکم بر رفتار اخلاقی مسیحیان، نه از طریق قدتر اسقف ها و نهادهای کلیسا، بلکه تنها به وسیله خدا، که از طریق پیامبران الهام شده سخن می گوید، عرضه می شود. مونتانوس، بنیانگذار این فرقه که در حدود سال 156 میلادی در فریجیه ظهور کرد، مدعی شد که در خط سلسله انبیا قرار دارد. مأموریت اعلام شده او این بود که بازگشت به سادگی کلیسای اولیه را ایجاد کرده و تحقق پیشگویی عید پنجاهه را اعلام نماید.

روح القدس از نظر مونتانی ها
وظیفه روح القدس جانشینی مسیح بود. مونتانی ها معتقد بودند که اقدام نهایی روح القدس در همان زمان و در فریجیه در حال انجام بوده است. حتی برخی ادعا می کردند که مونتانوس، تجسد روح القدس است و گفته می شود که دو نفر از پیروان او یعنی «پریسکا» و «ماکسیملیا» نبیه هستند و خواسته های روح القدس را در یک حالت جلسه روحانی آشکار می کنند. همه کسانی که روح القدس را داشتند، نبی نامیده می شدند.

شباهت با برخی از گروههای خلسه ای
در طی قرن دوم، کلیسای بزرگ، با دقت آموزه های خود را تنسیق می کرد و نهادهای اداری خود را به وجود می آورد. مونتانی ها در مقابل این توسعه، واکنش نشان می دادند. هدف آنها شکلی آزادتر و عاطفی تر از دین بود که خلسه در عبادت و نیز دید پیامبرانه رهبرانشان و سخن با زبان برخاسته از ایمان، را می طبید- و این بی شباهت با برخی از گروههای خلسه ای امرزوی نبود. در پایان قرن دوم، هر چند مسیحیت هنوز فرقه ای غیر معتبر در امپراتوری روم بود و در معرض زجر و آزارهای متناوب قرار داشت، اما تعداد مسیحیان به صورت مهیجی رو به فزونی بود. آنها دیگر جماعات بسته کوچک از «قدیسان» قهرمان پراکنده در سراسر امپراتوری نبودند. ازدیاد افراد به معنی سست شدن بود، و همیشه همین طور است. نوآیینان مسیحی در سلوک و رفتار خود جدید کمتری داشتند؛ آنها اغلب درگیر مشاغل دنیوی بودند؛ و بسیاری از اسقف ها آرزو داشتند که مسیحی شدن را آسانتر و دستورات آن را کمتر کنند.

اخلاقیات از نظر مونتانوس
مونتانوس معیار بالاتری برای اخلاقیات جستجو می کرد. او می خواست که برای روزه داری و ازدواج، قوانین سخت تر و برای «مسیحی واقعی» جدایی کامل از دنیا را وضع کند. هیچ آموزه پذیرفته شده ای نبود که او انکار کند و هیچ متن مقدسی نبود که او رد کند؛ بلکه او آن چیزی را که کلیسای دنیوی به حساب می آورد، رها کرده بود تا کلیسای خود را بنا کند. در آغاز قرن سوم، «ترتولیان»، حقوقدان و مورخ بزرگ و نخستین کسی که علیه بدعتها نوشت، به مونتانی ها پیوست. او در جستجوی کلیسایی بود که خواهان معیارهای اخلاقی باشد.
رقابت کلیسای مونتانی با کلیسای کاتولیک
به نظر می رسد که سوال اساسی این باشد که – آیا کلیسا می بایست، اجتماعی باشد از فدائیانی که خود را وقف امور دینی کرده اند و یا اینکه می بایست اعضایش در روی آوردن به مشاغل دنیوی آزاد باشند؟ مونتانی ها کلیسای مسیحی را به صورت اول می دیدند، ولی کلیسای بزرگ، من حیث المجموع تصمیم بر دومی گرفته بود. مسیحیان تعمید یافته وارد زندگی روزمره رومی می شدند و کلیسا سازمان، فلسفه و نظام حقوقی رومی را به خدمت خود می گرفت. در پایان این قرن، قدرت رقابت کلیسای مونتانی با کلیسای کاتولیک حتی بیش از قدرت مارکیونی ها به نظر می رسید. در این زمان بسیاری از مسیحیان از خود می پرسیدند که آیا وارث واقعی مسیح مونتانی ها هستند یا کاتولیک ها. پنجاه سال قبل از آن، هنگامی که مونتانوس زنده بود، هیچ سازمانی وجود نداشت که بتواند، مانند کلیسای کاتولیک، مدعی مقبولیت عام بوده و به صورت الهی بنا شده باشد؛ و هیچ قانون معینی درباره متون مقدس عهد جدید نبود. مسیحیت هنوز در وضعیت متغیری قرار داشت. اثر مهم ایرنئوس بر ضد بدعتها هنوز نگاشته نشده بود. در آن زمان به جای اینکه خط فاصلی بین «راست کیش» و «بدعت گذار» باشد، صرفا اختلاف بین کسانی که تفاسیر و اعتقادات مختلفی داشتند، دیده می شد، و چنان بود که در زمان مونتانوس، برای گروههای جدا شده از مسیحان زندگی بر طبق دیدگاههای خود درباره سلوک و رفتار سخت مسیحی، و عبادت آن گونه که مناسب می دیدند، مشکل نبود. اما با چرخش قرن، کلیسای بزرگ از قبل به نهادی برای اداره امور و تعلیمات تبدیل شده بود. برخی از نوشته ها قانونی و برخی غیر قانونی شمرده می شدند. در آن زمان عقاید و اعمال مونتانی ها بدعت آمیز به حساب آمد و نبی ها و نبیه های آنان محکوم شدند و خود فرقه تکفیر شد؛ هر چند جماعات کوچک مونتانی در فریجیه تا قرن چهارم باقی ماندند. هر چند یک کلیسای نهادینه شده، با پیکره تعلیمات عقیدتی تنسیق شده، دقیقا همان چیزی بود که مونتانی ها با آن مخالف بودند، اما وجود و اعمال خود آنها بود که به پیدایش آن کمک کرد. مانند بدعتهای بزرگ دیگر، کلیسای بزرگ برای مبارزه با آنها مجبور بود که اعتقادات خود را به صورت مفصل در آموزه های روشن بیان کند و برای پایان دادن به خطر شقاقهایی که می توانست کلیسای متحد را ویران کند، این آموزه ها در شکل اعتقادنامه، یعنی آموزه هایی که اعتقاد به آنها ضروری بود، صادر شدند.
با آغاز قرن سوم، از قبل مجموعه ای استقرار یافته از اعتقادات «راست کیشی» وجود داشت که برای آنانی که خود را بخشی از کلیسای کاتولیک می شمردند، ضروری بود. اکنون «کاتولیک» مترادف با مسیحیت «راست کیش» بود. اعتقاد نامه رسولان، تنسیق شده بود و طرفداری از آن وظیفه بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 17:39  توسط حقيقت ياب  | 

وضعیت کنونی کلیساهای نسطوری
بسیاری از نسطوریها از شکنجه و آزار گریختند و در ایران و سوریه ساکن شدند و در آن مناطق کلیساهایی بنا کردند. آنها در دو قرن بعدی از آنجا به عنوان مبلغ به سراسر آسیا، از عربستان تا چین، رفتند. هر چند نسطوری گری به عنوان یک مکتب فکری در قرن پنجم متوقف شد، اما هنوز کلیساهای نسطوری در عراق و ایران موجودند. امروزه یگانه کلیساهای بومی ایران، نسطوریها هستند؛ جماعتهای نسطوری، هر چند از نظر تعداد کم باشند، اجتماعات کامل را تشکیل می دهند و با هم اتحاد نزدیکی دارند. اما این کلیساهای نسطوری موجود، نشانی از عقاید بدعت آمیز ندارند. در عوض به نظر می رسد که آنها در اثر جدایی طولانی از جریان اصلی و نیز تحت تأثیر کشوری که در آن زندگی می کرده اند، سنن و مراسم متفاوتی را توسعه داده اند.

تأثیر مکتب فکری نسطوری گری بر تاریخ کلیسا
به نظر می رسد که نسطوری گری که یک مکتب فکری بود، هرگز دارای نظام دقیقا معینی درباره آموزه بدعت آمیز نبوده است. تمام اهمیت این مکتب در این نیست که اگر در شوراها مسیر دیگری در پیش گرفته می شد، چه چیزی ممکن بود رخ دهد، بلکه بیشتر در تأثیری است که این مناقشه بر تاریخ کلیسا گذاشته است. مبارزه با این بدعت هم، مانند بدعتهای دیگر، باعث شد که کلیسا تعریف بیشتری در درباره عقاید ارائه دهد، که در این مورد عقیده به اتحاد جدایی ناپذیر بین خدا و انسان بود.
بحثهایی که نسطوریها با مخالفینشان می کردند مبهم و پیچیده بود؛ اما بسیاری از جملات نسطوری درباره مسیح، به سهم خود، در نگاه نخست برای شنوندگان سودمند بود. اما توسعه منطقی آنها که توسط منازعه گران ایجاد شد، مشکلات عقیدتی را به وجود آورد. اگر پاپ و شوراها تصمیم دیگری می گرفتند، ممکن بود که پذیرش نسطوری گری به این منجر شود که در تعلیمات راست کیشی، مسیح صرفا یک انسان شمرده شود- گر چه انسانی که در حد بالایی، از لوگوس، که در او ساکن است، الهام گرفته است- این ممکن بود سبب شود که مسیح صرفا به عنوان معلم و الگویی بزرگ تکریم شود. امروزه گرایشی به این طرز تفکر وجود دارد، ولی جو فکری قرن پنجم با چنین طرز فکری سازگاری نداشت. در آن زمان اعتقاد بر این بود که مسیحیت در اصل، اعتقاد به یک نظام کیهانی درباره نجات است؛ بنابراین پذیرش مسیح شناسی نسطوری ضرورتا به دیدگاه «انسان گرایانه» درباره مسیح منجر نمی شد. اهمیت

نتیجه کشمکشهای عقلانی بین نسطوری گری و طبیعت واحدی
بدعت نسطوری در شقاقهایی بود که در کلیسای امپراتوری شرقی به وجود آورد- شقاقهایی که این بدعت سبب آنها شد و به وسیله بدعتی که در عکس العمل نسبت به آن پدید آمد، تشدید شد. این بدعت آخری (طبیعت واحدی) که در کلیسا شقاق به وجود آورد، باعث گسیختگی اوضاع در امپراتوری شد و باعث شد کلیساهای شرقی مجزا، که هنوز موجودند،- یعنی کلیساهای طبیعت واحدی در مصر و حبشه – ایجاد شوند. از درون این کشمکشهای عقلانی در ارتباط با هر دو طرف نزاع (نسطوری گری و طبیعت واحدی ) قاعده ای پدید آمد که به آموزه راست کیشی کاتولیک درباره سرشت مسیح تبدیل شد. این قاعده در شورای کالسدون در سال 451 پذیرفته شد.

بدعت طبیعت واحد علیه مکتب نسطوریوسی
یوتیخس، رئیس صومعه ای در نزدیکی قسطنطنیه، آموزه ضد نسطوریوسی شدیدی را مطرح کرد. او تا حد انکار انسانیت مسیح، بر الوهیت او تأکید می کرد. او عبارت «سرشت مجسد خدا- کلمه» را به این منظور به کار می برد که نشان دهد که خدا و انسان به گونه ای به هم آمیخته اند که یک طبیعت، یعنی کاملا الهی، شده اند عیسی با پدر همذات (homoousion ) است، نه با نوع بشری. این آموزه «یک سرشت الهی»، گاهی «یوتیخیانیزم» خوانده می شد، ولی عنوان «طبیعت واحدی» (Monophysitism ) رایجتر بود. این تأکید بیش از حد بر الوهیت، سوء ظن بدعت را در میان رهبران کلیسای قسطنطنیه بر انگیخت و «یوتیخس» در شورایی که در آن شهر در سال 448 به ریاست «فلاویان»، اسقف قسطنطنیه، تشکیل شد، محکوم گردید.

شورای رسوای رابر در افسس
یوتیخس موفق شد که امپراتور تئودوسیوس دوم را ترغیب کند تا شورایی برای تجدید نظر در مورد او، تشکیل دهد. تئودوسیوس موافقت کرد و بنابراین در سال 449 شورای رسوای رابر در افسس تشکیل شد. این شورا در ورطه جدیدی از رفتارهای مخوف سقوط کرد. پاپ لئوی اول، نامه ای به اسقف فلاویان نوشته و در کلماتی روشن، آنچه را غرب آموزه راست کیشی درباره وجود مسیح می دانست، تعریف کرد. در شورای رابر این نامه مهم که به «تام لئو» معروف است، در میان شلوغی و سر و صدا رد شد. اسقفها همدیگر را به مرگ تهدید می کردند؛ انبوه جمعیت آشوب می کردند؛ با اسقف فلاویان چنان بدرفتاری شد که او مرد؛ و اسقف اسکندریه (جانشین سیریل) رهبران انطاکیه و خود پاپ را تکفیر کرد! در این زمان هر یک از دو نیمه امپراتوری روم، امپراتور جدا داشت. امپراتور غرب، والنتینیوس سوم، با پاپ برای ابطال احکام این شورا متحد شد. با مرگ تئودوسیوس در سال 480 آرامش موقت برقرار شد. او اسقفهای متمرد و طرفداران آنها را تأیید کرده بود؛ اما امپراتور جدید و ملکه شرق به پاپ وفادار بودند. در سال 451 شورای جهانی چهارم در کالسدون تشکیل شد، ششصد اسقف، که بیشتر از غرب بودند همراه با دو نمایند، پاپ، حضور داشتند. سرانجام اقدامات شورای رابر لغو شد. یوتیخس بدعت گذار اعلام شد؛ طبیعت واحدی و نسطوری گری به عنوان بدعت محکوم شدند. تام لئو تصویب شد و به عنوان اساس اعتقاد مسیح شناسی راست کیش پذیرفته شد.

ادامه نزاع بین مسیحیان نسطوری و طبیعت واحدی در سراسر امپراتوری شرقی
با وجود توافق در شورای کالسدون، بحث و نزاع درباره سرشت، مسیح در سراسر امپراتوری شرقی تا قرن هفتم و هجوم اعراب ادامه یافت. امپراتورها گاهی طرفدار طبیعت واحدی و گاهی طرفدار مخالفان آنها بودند و بسیاری از اسقفها، بسته به اینکه چه کسی امپراتور بود، تغییر موضع می دادند. بین سالهای 484 تا 519، میان قسطنطنیه و روم جدایی بود پاپها زندانی شده، مخالفان آنها به کار گماشته می شدند؛ حامیان اسقفهای رقیب با هم نزاع می کردند و کلیساهای «طبیعت واحدی» مجزایی در مصر، اتیوپی و سوریه تأسیس شد. در قرن هفتم نزاع بین مسیحیان نسطوری و طبیعت واحدی، در سراسر آسیای صغیر و شمال آفریقا گسترش یافت. محمد (ص)، که اساسا تمایل صادقانه ای به مسیحیت داشت، از اختلاف میان مسیحیان نگران شد و احساس کرد که نه تنها برای هدایت اعراب مشرک، بلکه برای بازگرداندن کسانی که ایمان خود را رها کرده اند، به دین وحدت برانگیخته شده است. یقینا کلیساهای متخاصم مسیحی نمی توانستند مانعی در مقابل فشار اسلام که در پیش بود، باشند. در بخش شرقی امپراتوری روم مناقشات درباره مسیح شناسی تا شورای جهانی ششم در سال 680 حل نشد. سرانجام در این زمان «طرفداری از اراده واحد»، که آموزه ای بود که یک اراده الهی واحد را برای مسیح می پذیرفت، و بدعتی همسان طبیعت واحدی بود، متوقف گردید. در این شورای قسطنطنیه بیان شد که درست همان طور که دو طبیعت متمایز در مسیح وجود دارد. همچنین دو اراده متمایز، یکی بشری و دیگری الهی در او موجود است. تصمیم این شورا پایان مناقشات مسیح شناسی را مهر کرد. گروههای متخاصم بسیار دیر تشخیص دادند که باید به نزاع پایان دهند و برای دفاع از خود در مقابل مهاجمان عرب تلاش کنند.

تأثیر عقاید طبیعت واحدی بر الهیات کلیسای مسیحی شرقی و بر همه مسیحیان
«طبیعت واحدی» به مکاتب و فرقه های زیادی که هر یک پیچیده تر از دیگری بود تقسیم شده بود؛ اما در پایان قرن پنجم، اختلافات عمدتا با سیاست سر و کار داشت- روم در مقابل قسطنطنیه، انطاکیه در مقابل اسکندریه، دربار امپراتوری در مقابل پدیده ملی گرایی- به گونه ای که عقاید دینی و آموزه ای رو به نابودی بود. اهمیت مکتب طبیعت واحد در ارتباط با شکل گیری عقاید راست کیشی، در واقع پس از شورای کالسدون در سال 451 پایان یافت. با وجود این، عقاید طبیعت واحدی بر الهیات کلیسای مسیحی شرقی و از طریق آن بر همه مسیحیان تأثیر زیادی داشت. هنگامی که نزاع آغاز شد، طبیعت واحدها بخش بسیار متدین و پارسای جامعه بودند و بسیاری از آنها به نوعی رمزی از دین تمایل داشتند. قرن ششم، با وجود جر و بحثهای سیاسی و الهیاتی که چهره کلیسا را زشت کرده بود، عصر نویسندگان بزرگ روحانی صومعه های شرقی و عصر شکوفایی هنر دینی بیزانسی بود. بزرگترین رمز گرای بیزانسی یک سوری بود که نام «دیونیسیوس آرئوپاجایت» (شاگرد آتنی پولس) را به کار می برد؛ نوشته های او در سراسر قرون وسطی بر متفکران و اندیشمندان نفوذ داشت. او در نوشته هایش الوهیت را این گونه توصیف کرده است: «ظلمت الهی که ورای نور است؛ یعنی چیزی که ورای خوبی، ورای وجود و برتر از همه اندیشه های انسانی است». (سی. داوسون در کتاب ساختار اروپا) دیونیسیوس در نوشته هایش چگونگی انتقال حیات و قدرت را از خدای توصیف ناپذیر به نوع بشر از طریق سلسله مراتب کارگزاران آسمانی نزول کننده، توضیح می دهد و این آموزه ای است که یادآور گنوسی هاست. بسیاری از مردان کلیسای شرقی که جذب مکتب طبیعت واحدی شدند، چنین عقایدی را مطالعه کرده بودند. تجسد به نظر آنها تنها می توانست ظهور یک قدرت الهی بر روی زمین، که شکل انسانی به خود گرفته بود، باشد. تأکید بر الوهیت مسیح بر هیبت و سر بودن مسیحیت، که بخش قدرتمندی از هنر بیزانسی بود، می افزود.

آموزه مسیحی ارتدکس درباره سرشت مسیح
این احساس هیبت و سر از کلیسای شرق به کلیسای غرب وارد شد. اما رهبران کلیسای غربی، به خاطر این تأکید، ترسیدند که آموزه مسیح بشری تاریخی ممکن است به فراموشی سپرده شود. گمان می رفت که با چشم پوشی از انسانیت مسیح، دین مسیحیت تحریف شود. اگر مسیح کاملا وجود انسانی نبود که در مقطعی تاریخی زندگی کرد پس بشارت برای انسانیت، یعنی کفاره شدن او در راه خدا، کجا بود؟ پذیرش کامل رنج و مرگ کجا بود؟ نکته وسوسه مسیح چه بود و نکته رنج او چه بود؟
هدف بیانات عقیدتی پاپ لئو در «تام لئو» (نامه او به اسقف فلاویان) موضع گیری در مقابل این خطر طبیعت واحدی و در عین حال جلوگیری از افراط نسطوری گری بود. تأکید اصلی در اعتقاد نامه بر چیزی بود که «تام لئو» در این کلمات بیان می کند: «... باید اعتراف کرد که یک شخص، که همان پسر و خداوند ما عیسی مسیح است، کامل است در الوهیت و کامل است در انسانیت؛ واقعا خداست و واقعا انسان؛ دارای روح عقلانی و بدن؛ بر طبق الوهیتش همجوهر با پدر است و بر طبق انسانیتش همجوهر با ماست؛ از هر لحاظ، جز گناه، مانند ماست؛ بر طبق الوهیتش قبل از زمان از پدر صادر شد؛ بر طبق انسانیتش در این روزگار اخیر به خاطر ما و به خاطر نجات ما از مریم باکره، مادر خدا، متولد شد؛ یکی و همان مسیح، پسر، خداوند، تنها صادر شده، دارای دو سرشت، بدون پراکندگی و اضطراب، تغییرناپذیر، تقسیم ناپذیر، به هم پیوسته، که ویژگی وجودش به هیچ وجه با اتحاد کنار نمی رود، بلکه در عوض ویژگی هر یک از وجوداتش حفظ و در یک شخص هماهنگ می شوند؛ اما یک و همان پسر و تنها صادر، کلمه الهی، خداوند، عیسی مسیح، همان طور که از ابتدا انبیا درباره او اعلام کردند، و خداوند، عیسی مسیح به ما تعلیم داده است، و اعتقادنامه پدران مقدس به ما منتقل کرده است». این اعتقاد نامه ای بود که در شورای کالسدون پذیرفته شد و همین تصدیقها، از آن زمان به بعد، آموزه مسیحی ارتدکس درباره سرشت مسیح گردید. با وجود این، مناقشات و جداییها تا اواسط قرن هفتم ادامه یافت.

نقش راست کیشی در کالسدون
ممکن است عجیب به نظر برسد که مردم عادی درباره موضوعات پیچیده الهیاتی چنان هیجانی و غضبناک شده باشند که بتواند به آشوب مردمی تبدیل شود؛ و همچنین عجیب است که گروههای رقیب، که شعارهای دینی مخالفی را سر می دادند، می توانستند همدیگر را تحت پرچم مکتب الهیاتی و تعریف آموزه ای خاص خود، بیابند. اما همیشه یافتن کانونی برای احساسات مردم، یک نیاز اجتماعی بوده است. در این امر فرق زیادی بین ملیت و فوتبال، اندیشه سیاسی و آموزه دینی نیست. جمعیت در امپراتری روم شرقی برای اسقف خود و گروه او راهپیمایی می کردند. آنها هم مانند مردم امروزی راهپیمایی را دوست داشتند. بیان اندیشه هایی که شدیدا مورد اعتقادند ممکن است در روند بحث به صورت نزاع احساسی خشن در آید. امروزه بیشتر مردم، مانند گذشته، گرایش دارند که اندیشه ها را، بویژه اندیشه های دینی را، دارایی شخصی خود بشمرند. آنها بخصوص درباره درکشان از خدا و ارتباط خدا با انسان، حالت مالکانه دارند، و از این رو، حتی در یک سطح اجتماعی، در مباحثات دینی، عصبیت به وجود می آید. هنگامی که این دارایی ها را گروهی به خود نسبت می دهند، بر میزان عصبیت نیز حتما افزوده می شود. خدا به این طریق وجود دارد، یا اصلا وجود ندارد، هر چه الف یا ب اعتقاد دارند. اما الف و ب به گونه ای باید برای اثبات اعتبار عقاید خود مبارزه کنند: نه فقط به خاطر اینکه در مخالفت خود عصبانی اند، بلکه به منظور اینکه از خدا دفاع کنند یا به او حمله کنند. امروزه بر چسب دینی در میان جوامع در حال مبارزه، به صورتی جداناشدنی با سیاستها و حقوق سیاسی به هم آمیخته است. در عصری که دین به جای سیاست علاقه غالب بود، بحث درباره تعاریف انتزاعی به جای حقوق سیاسی، مسئول به وجود آمدن مبارزه بود. شارحان آموزه های مختلف به گرفتن نتایجی نظری ادامه می دادند، که هر چه بیشتر پیچیده می شد و دائما ارتباطشان با آنچه عموما مسیحیت انگاشته می شد، کم می شد. تاریخ نشان داده است که افراط و گزافه گویی در بیان عقیده اغلب به بدعت می انجامد. در کالسدون راست کیشی نقش خود را در حفظ تعادل بین گزافه گوییها ایفا کرد. همیشه برای کلیسا ضروری بود که تأکید درست را رعایت کند، به گونه ای که تمرکز بر یک جنبه چیزی که تعلیم داده می شد به فراموشی یا خرابی جنبه های دیگر نینجامد. تنسیق عقیدتی کلیس در کالسدون متعادل و جامع بود و اهمیت هر دو جنبه از تعلیمات درباره مسیح را اعلام می کرد. این بدین معنا بود که مسیحی راست کیش نباید مسیح را صرفا انسان و معلمی بسیار خوب و نه صرفا کلمه الهی، که ورای حدود انسانیت است، به حساب آورد. اما هر چند نظریه ای که در بردارنده این دو مفهوم بود به وضوح بیان شده بود، اما احتمالا چنین کلماتی چیز کمی را برای کسانی که تلاش صادقانه ای در راه یافتن معنایی برای خود می کردند، حل می کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 17:38  توسط حقيقت ياب  | 

مناقشات کلیسا بر چگونگی مسیح
پس از شورای قسطنطیه در سال 381، هنوز مناقشات کلیسا بر (چگونگی) مسیح متمرکز بود. اما در این دوره ارتباط پسر با پدر، اذهان دانشمندان الهیات را به خود مشغول نمی کرد؛ بلکه ارتباط مسیح با انسان، یعنی ارتباط انسانیت با الوهیت در مسیح، مشغله ذهنی آنان بود. کلیساهای بخش شرقی امپراتوری، برای حل این مسأله تلاش می کردند و نیروهای غرب بر نزاع با بربرها متمرکز بود. در طی قرون چهارم و پنجم، دو نیمه امپراتوری هر چه بیشتر از هم جدا می شدند. امپراتوری به غرب لاتین و شرق یونانی تقسیم شده بود؛ به طور که دادخواستی که در خلال یکی از مناقشات قرن پنجم به روم فرستاده شد، چنان به تأخیر افتاد که گویا هیچ کس در روم نمی توانست یونانی بفهمد. سازمانهای کلیسایی، سرسپردگیهای عامیانه و حتی شکل آیین نماز، در حال تغییر بودند. همچنین جایگاهی که مسیحیت در زندگی روزمره داشت، متفاوت بود. غربیها برای بحث انتزاعی نسبت به شرق متمدن تر و کامیاب تر، فرصت و تمایل کمتری داشتند. در آنجا گرایشهای عقلانی در موضوعات عقیدتی بر اذهان شهروندان سلطه داشت. هیچ کس به نصیحت «گریگوری نازیانرن قدیس» به آریوسی های افراطی، که از استعمال زیرکانه قیاس مغرور بودند، توجهی نمی کرد: «هرکس مجاز نیست که درباره خدا به بحث بپردازد؛ بلکه فقط کسانی مجازند که آنها به توانایی اشان نسبت به آن، همراه با پیشرفت بسیار زیاد در راه کمال، نشان داده شده باشد» (گریگوری نازیانزن، سخن 27 ) اختلافات همچنان ادامه داشت. عموما تأکید «آتاناسیوس» مبنی بر اینکه وحی مسیحی بر این مبتنی است که مسیح کاملا انسانی و کاملا الهی باشد، پذیرفته شده بود. اما سوالی که اکنون در مرکز مناقشه قرار داشت این بود که این چگونه می شود؟ به چه روشی چیزی که خداست و چیزی که انسان است در عیسی مسیح متحد شده اند؟در میان متفکران آن زمان برخی معتقد بودند که انسان به بدن و نفس تقسیم می شود؛ و برخی، با تبعیت از پولس قدیس، معتقد بودند که انسان از سه بخش بدن، نفس و روح، تشکیل شده است. نفس اصل حیات است که انسان در آن با همه موجودات زنده سهیم است و روح بالاترین چیزی است که در او وجود دارد. آریوسی ها، کلمه الهی موجود در مسیح را اصل اساسی می دانستند که به وجودهای انسانی حیات می دهد. این (اصل) در معرض تغییر و در نتیجه پایین تر از خدای تغییر ناپذیر بود. این بیان با مفهوم «راست کیشی» کنونی درباره مسیح به عنوان شخص دوم تثلیث، در تقابل بود و بسیاری احساس کردند که باید به هر قیمتی که باشد رد شود: یکی از آنها «آپولیناریوس»، اسقف «لودیسیه» در سوریه بود که هدفش حفظ الوهیت و یگانگی مسیح بود.

آپولیناریوس و تأکید برحفظ الوهیت و یگانگی مسیح
«آپولیناریوس» حامی راسخ آموزه نیقیه ای، اما یک یونانی واقعی بود. او خود را ملزم به مقابله با مشکلات عقلانی که مطرح بود، می دانست. او می دانست که کلمه «لوگوس»، که همذات با خدا بود، می بایست در مسیح به طریقی با سرشت انسانی او که هنگام تجسد به خود گرفته بود، متحد و یگانه شود. برای «آپولیناریوس» نشان دادن این امر مهم بود که مسیح (پسر) چگونه واقعا خداست و در عین حال عیسی، که سرشت بشری انسان را داشت، دو شخص نبود، بلکه یکی بود. به نظر «آپولیناریوس» سرشت انسانی که در بدن جسمانی بود او را در معرض امکان گناه قرار می داد. چگونه می توان نشان داد که مسیح، مانند خدا، آزاد از این امکان و کامل بوده است و باز هم انسانیت به خود گرفته است؟
پاسخ آپولیناریوس این بود که، در مسیح، «لوگوس» جای روح ما را گرفته است. مطلب این گونه است که سرشت انسانی او محکوم هدایت الهی بود و این بدین معناست که او برای همیشه معصوم بود. آپولیناریوس گمان می کرد که با همین برهان مسأله یگانگی الوهیت و انسانیت را در یک شخص حل کرده است. اما او فورا مورد حمله قرار گرفت. مخالفان او دلیل می آوردند که اگر «لوگوس» جای بالاترین عنصر را در طبیعت انسانی گرفته است، پس مسیح کاملا انسان نبود، چون بالاترین عنصر انسانی در او نبوده است. این بدان معنا بود که، بر طبق این آموزه که مسیح تنها چیزی که بر خود لازم کرده بود التیام و نجات بود، نمی توان گفت که او تمام انسان را نجات داده است اگر مسیح کاملا انسان نبود، پس او چیز دیگری، نه خدا و نه انسان بود و تجسد بی معنا بود. آپولیناریوس پیروان زیادی داشت که دیدگاههای او را تأیید می کردند، اما اغلب درباره آنها گزافه گویی می کردند یا شکل تحریف شده ای از آنها را تعلیم می دادند.

حمله الهیاتی علیه آپولیناریوسی گری
به زودی ردیه هایی علیه تعلیمات او به وجود آمد و پاپ «داماسیوس» خطاهای او را محکوم و او را از مقام اسقفی عزل کرد. در این هنگام آپولیناریوسی گری یک بدعت بود، و بر ضد آن در روم، اسکندریه، انطاکیه و شورای جهانی قسطنطنیه، احکامی صادر شد؛ همچنین امپراتور تئودوسیوس اول احکام امپراتوریی بر ضد آپولیناریوسی گری صادر کرد و قدرت حکومت را برای سرکوبی آن به کار برد. در واقع آپولیناریوسی گری هرگز تهدیدی جدی برای «راست کیشی» نبود. اهمیت آن به خاطر آموزه هایی است که به منظور خنثی کردن آن بیان شد، که آنها به نوبه خود بدعت بسیار مهمی را به وجود آوردند. در آغاز قرن پنجم بیشترین حمله الهیاتی علیه آپولیناریوسی گری از سوی کلیسای انطاکیه بود. از قرن سوم به بعد مراکز اسقفی مهم روم، اسکندرریه و انطاکیه در امپراتوری موجود بودند. روم در تفوق و اقتدار نسبت به سایر حوزه های اسقفی برتری داشت. اما از روم افکار فلسفی و دینی ریشه ای برنخاست. اسقف نشین روم در قبال مناقشات الهیاتی که در امپراتوری اتفاق می افتاد، برخوردی صرفا آمرانه داشت و این به خاطر نقشی بود که آن مکان به عنوان مرکز غرب و مرکز حکومت و رهبری به رسمیت شناخته شده کلیسا داشت.

موضعهای متفکران اسکندرانی و انطاکیه ای در مناقشات مسیح شناسی

اسکندریه اسقف نشینی بسیار قدرتمند بود و این تا اندازه ای به این خاطر بود که از قدیم به یک مرکز بین المللی علمی مشهور بود و تا اندازه ای به خاطر نویسندگان و رهبران کلیسای بزرگی بود که عرضه کرده بود. عقل گرایان اسکندرانی شدیدا تحت تأثیر افلاطون بودند و مسیحیت را در پرتور فلسفه متافیزیکی مطالعه می کردند. این متفکران اسکندرانی به تمرکز بر الوهیت مسیح تمایل داشتند. و «لوگوس» را به واسطه کیهانی الهی که وارد جهان ما شده است، توصیف می کردند. آنها در مطالعه عهد قدیم و حتی عهد جدید، تفاسیر رمزی و کنایه ای بسیاری به کار می بردند. انطاکیه، که سومین اسقف نشین مهم بود، در امر دیگری شهرت داشت. این شهر از روزگاری که تغییر کیش داد، در معرض تأثیر اندیشه هایی بود که بیشتر سامی بودند تا تحقیقات متافیزیکی؛ هدف آنها این بود که وجود یک مسیح تاریخی را در رأس تعالیم خود قرار دهند. تفسیر آنها از کتاب مقدس به لفظی بودن تمایل داشت و به تفسیر کنایی و رمزی با سوء ظن نظر می کردند. روشن است که همه شهرها کاملا مانند هم فکر نمی کنند؛ اما نامهای اسکندرانی و انطاکیه ای به خاطر گرایشهای عمومی رهبران کلیسای آنها، عناوینی برای توصیف دو مکتب فکری مختلف بوده اند. عنوان اول کسانی را توصیف می کند که بر خدا بودن مسیح تمرکز داشته اند؛ و عنوان دوم کسانی را توصیف می کند که، بالاتر از هر چیز، مسیح را وجود انسانی تاریخی می دیده اند. انتظار می رفت که اسکندرانی ها و انطاکیها، با این تأکید و رهیافتهای متفاوت، موضعهای مختلفی در مناقشات مسیح شناسی بگیرند. «دیودوریوس»، اسقف ترسوس، که یک نماینده مسیح شناسی انطاکیه ای بود، به آپولیناریوس به خاطر دست کم گرفتن انسانیت کامل مسیح، حمله می کرد. او نخستین تمایز صریح را در عیسی بین پسر خدا و پسر مریم گذاشت، شاگرد او «تئودور»، اسقف «موپسوئستا»، بود. او هم به نوبه خود شاگردی داشت که همان نسطوریوس معروف بود که دیدگاههایش باعث شقاق و تحول زیادی در کلیسای مسیحی گشت. تئودور بر وجود دو طبیعت کاملا مجزا در مسیح تأکید می کرد. این دو طبیعت با به هم پیوستن در یک فرد، متحد شدند. او برای حفظ انسانیت کامل مسیح، الوهیت او را «ساکن شدن» خدا تبیین کرد. همه انسانها در خود جوهر خدایی دارند که به آنها حیات می دهد، اما خدا فقط در شایستگان ساکن است. سکونت در مسیح به گونه ای بود که خدا- کلمه به مقتضای یگانگی اراده بین الوهیت و انسانیت عیسی، عامل موثری در تمام افعال او بود. در اینجا تأکید بر این بود که مسیح انسانی بود که خدا گردید، نه خدایی که انسان گردید ( و این چیزی بود که نسطوریوس با دقت شرح داد).

پیدایش نسطوریویها
مناقشه نسطوریوسی در ظاهر به صورت نزاع سخت عامیانه در آمد و این بیشتر به این خاطر بود که نسطوریوس انسانی خشن و متکبر و بی نزاکت در تعبیرات بود و از کلمات، درست استفاده نمی کرد اما او بسیاری از چیزهایی را که به او نسبت داده می شود صریحا بیان نکرده است، و بیشتر چیزهایی که نسطوریوسی گری خوانده می شد، تقریبا شرحهایی از گفته های واقعی او بودند که پس از او پیروانش ارائه دادند.

تعالیم نسطوریوس
نسطوریوس، که اهل انطاکیه بود، ملاحظه کرد که اگر مسیح یک شخص و الهی باشد، انسانیت او کمرنگ می شود. منازعه گران از هر طرف دعوا کلمات «سرشت» و «شخص» را به کار می بردند. احتمالا مقصود آنها از «سرشت» کیفیات اساسی یک چیز بود... و بر طبق تعریف دایره المعارف آکسفورد، حالت و ویژگی درونی یک فرد را سرشت او گویند و مقصود آنها از «شخص» یک وجود فردی بود. تعالیم نسطوریوس ظاهرا این گونه نشان می داد که یک شخص انسانی وجود داشت- عیسای ناصری- و یک شخص الهی، یعنی کلمه که در مسیح بود؛ و این اشخاص متمایز به وسیله اتحاد اراده، یعنی یگانگی معنوی بین دو موجود، متحد شده بودند. بنابراین پسر خدا یک انسان نگردید، بلکه به یک انسان مخلوق که از باکره متولد شده بود، پیوست. با گذر زمان احترام به مریم باکرده رشد کرده بود و به تدریج به صورت سرسپردگی عامیانه در می آمد گزارش شده است که عنوان «مادر خدا» برای او از قرن سوم در مصر به کار می رفته است عکس العمل نسطوریوس در مقابل این عنوان، تا اندازه ای از آموزه مسیح شناسی او، و تا اندازه ای از این ناشی می شد که او می ترسید که عبادت کنندگان مسیحی با مریم به عنوان الهه برخورد کنند- و این بازگشت به شرک بود.
امپراتور تئودوسیوس دوم در سال 428 نسطوریوس را از صومعه اش در نزدیکی انطاکیه فرا خواند تا پاتریارک قسطنطنیه شود. او از قبل مبلغی مشهور و مخالفی پر شور نسبت به هر چیزی که به نظر او در مرز بدعت قرار داشت، بود. یکی از کشیشهای نسطوریوس در خطابه ای بیان کرد که هیچ کس نباید مریم باکره را «مادر خدا» بنامد، بلکه باید بگوید «مادر عیسی» این (سخن) اعتراضات جدی را در پی داشت. اما نسطوریوس دستیار خود را رد نکرد. او همچنین از استعمال کلمه پذیرفته شده Theotokos حامل خدا خودداری کرد. او می گفت: «مریم فقط انسانی را متولد کرد که در او «کلمه» تجسد یافت» (اچ. دانیل- راپس، در کتاب کلیسا در قرون تاریک).

مسیح شناسی سیریل
سیریل، اسقف الهیدان اسقف نشین قدرتمنداسکندریه، در نوشته ای نسطوریوس را نصیحت کرد و او هم شدیدا از خود دفاع کرد. هر دو به پاپ «سلستین» در روم مراجعه کردند. مسیح شناسی سیریل، خدا مرکزی بود و الوهیت مسیح جایگاه اصلی را در تمام تعلیمات او داشت. اما او معتقد بود که در مسیح، اتحاد جدایی ناپذیر بین خدا و انسان وجود دارد. «لوگوس»، که در مسیح تجسد یافته، ویژگیهای انسان را پذیرفته است. این بدان معناست که مسیح، ویژگیهای انسان را به صورت عمومی، به جای ویژگیهای یک انسان فردی، دارا بود.

اختلافات سیریل و نسطوریوس و تشکیل شورای افسس
پاپ، موافق سیریل و مخالف نسطوریوس بود. سیریل با تأیید پاپ دوازده بند تنظیم کرد که نسطوریوس می بایست در مقابل مجازات تکفیر آنها را بپذیرد. نسطوریوس خود داری کرد. پاپ در سال 430 در روم شورایی تشکیل داد که مقالات نسطوریوس را محکوم کرد. باز نسطوریوس از پس گرفتن گفته هایش خوددرای کرد. در این هنگام سیریل او را تکفیر کرد و نسطوریوس، تئودوسیوس امپراتور را به فراخوانی شورایی برای حل مناقشه ترغیب کرد. در سال 431 شورایی در افسس تشکیل شد. جمعیت شهر تظاهرات خشنونت آمیزی علیه «مخالفان مادر خدا» راه انداختند. امپراتور مداخله کرد و طی اقداماتی یک نوبت هم سیریل و هم نسطوریوس را زندانی کرد. مردان کلیسا همدیگر را محکوم می کردند؛ مردم عادی شورش می کردند؛ کارگزاران غیر نظامی امپراتوری بین دو طرف نزاع دسیسه می کردند. سرانجام تئودوسیوس شورا را با اعلام شکست آن در راه دستیابی به صلح، ( و این اعلام کاملا بر حق بود) تعطیل کرد. اما نسطوریوس به عنوان بدعت گذار محکوم و از مقام خود بر کنار و تبعید شد.

صلح بین سیریل اسکندرانی و یوحنای انطاکیه ای
امپراتور تلاش می کرد که گروههای متخاصم را با هم جمع کند و در سال 433 مصالحات طرفینی بین سیریل اسکندرانی و یوحنای انطاکیه ای، که حامی نسطوریوس بود، برقرار شد. یوحنا با محکومیت نسطوریوس موافقت کرد و سیریل بخشی از اعتقادنامه ای را که یوحنا تنظیم کرده بود و عبارت «همذات با ما در انسانیت» را به کار می برد، پذیرفت. نسطوری گری، به عنوان یک بدعت در امپراتوری، مغلوب شد، اما افراطیهای هر دو طرف نسبت به مصالحه ها راضی نشدند و مشاجرات ادامه یافت.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 17:37  توسط حقيقت ياب  | 

اختلاف آگوستین و پلاجیوس درباره فیض ازلی و گناه اصلی
آگوستین مدعی بود که پلاجیوس نجات را خارج از مسیح و کلیسای او قرار داده است. به نظر او مسیح صرفا یک نمونه بود نه یک منجی؛ به گونه ای که انسان به فیض مسیح وابسته نبود. این بدین معنا بود که انسان با اراده و قدرت خود می تواند مسیح را پیروی کند و این موضوعی بود که آگوستین به شدت انکار می کرد. او معتقد بود که انسان بدون فیض قبلی، که او «فیض ازلی» می نامید، هیچ کاری نمی تواند انجام دهد. این فیض انسانها را به بازگشت به سوی خدا و اعتقاد به مسیح قادر می سازد؛ بدون این فیض ابتدایی هیچ امیدی نیست. در اینجا بحث اطراف آموزه گناه اصلی متمرکز بود. با توسعه و نظام مند شدن عقاید پلاجیوس، روشن شد که گناه، در تبیین او درباره سقوط، عیب عمومی انگاشته نمی شد؛ بلکه کیفیتی در اعمال شخص به حساب می آمد. آدم گناه را به جهان نیاورد؛ بلکه او نخستین گناهکار بود. او در واقع نه یک عیب شر، بلکه یک نمونه شر را منتقل کرد. در این تبیین از گناه اصلی (که در واقع انکار آن است) آموزه نیاز مشترک نوع انسان به باز خرید، و در نتیجه آموزه کفار کیهانی، نمی تواند وجود داشته باشد. پلاجیوس احتمالا با مخالفت پر شور خود با این اعتقاد که نوع بشر اگر در معرض تعمید مسیحی قرار گیرند، کاملا نجات می یابند (اعتقادی که در الهیات راست کیشی جا گرفته بود) به سوی موضع انکار مفهوم گناه اصلی کشیده شد. او با امید به تقدم بخشیدن به اخلاقیات به جای معقولات مسیحیت، مدعی شد که هیچ گناه عمومی و در نتیجه، هیچ نجات عمومی وجود ندارد. فیض در هر زمان و برای هر کس می تواند بیاید. در تعلیمات اگوستین قدیس درباره فیض، گناه اصلی که از آدم به ارث رسیده، گرایش به گناه است؛ انسان که این گناه را به ارث برده است، خود به خود قادر به بازگشت به سوی خدا نیست. اما اطاعت کامل مسیح نافرمانی آدم را خنثی کرد (نماینده ای از نژاد انسانی که به کمال رسید). موهبت مجانی فیض مسیح کسانی را که آن دریافت کنند قادر می سازد که از این عیب موروثی گریخته، در راه خدا تلاش کنند. انسان از طریق کلیسا، که توزیع کننده فیض با ابزار شعائر است، می تواند نجات یابد. مسیح منجی جهان است، به این معنا که او برای اعطای فیض رهایی بخش به کسانی در این جهان آمده است که خدا آنها را برگزیده است. این برگزیدگان برای دریافت «فیض ازلی» انتخاب شده اند؛ به آنها فیض استقامت عطا شده است، به گونه ای که می توانند به اصلاح خود ادامه دهند و سرانجام به رستگاری برسند. آنهایی که برای دریافت فیض برگزیده نشده اند، هیچ کاری نمی توانند انجام دهند. به نظر می رسد که فرض این برهان، یک خدایی ستمگر است که به دلخواه، تعداد اندکی را برای پاداش انتخاب و بقیه را به مجازات محکوم کرده است. پلاجیوس علیه آموزه ای با چنین لوازمی شدیدا واکنش نشان می داد. در فرآیند بحث، به این لوازم تعلیمات آگوستین قدیس بیان منطقی داده شد، و پیروان متأخر او آنها را نامعقول تر کردند. اما آگوستین قدیس همچنین تأکید می کرد که آنچه تو هستی، به جای آنچه که انجام می دهی، اساس است؛ هیچ کس نمی داند که او یا هر کس دیگر «برگزیده» است یا نه. از مواعظ آگوستین قدیس و از شرح او بر مزامیر همین واقعیت را می توان فهمید که تلاشی در راه خدا مستلزم پذیرش فیض اوست؛ همین استقامت در تلاش نشان می دهد که فیض عطا شده است؛ بنابراین در زندگی ( در مقابل نظریه)، آموزه ناخوشایند فیض ازلی که از روی طرح و نقشه است، اهمیت عملی کمی داشته است. این آموزه برای آگوستین قدیس از این نظر مهم بود که یک جهان «خدا محور» و نه «انسان محور» را توصیف می کرد و بر مسیح رهایی بخش، که کفاره بود، به جای مسیحی که تنها یک نمونه انسانی و یک معلم خردمند دیده می شد، تأکید می کرد. نزاع عمده آگوستین این بود که اگر سرشت آدمی بدون کمک می تواند به حیات ابدی نائل شود، پس به ایمان به مسیح نیازی نیست.

اختلاف آگوستین و پلاجیوس درباره مسأله تعمید اطفال
مسأله عیب میراثی – که مانع بین انسان و خدا بود- به بحث درباره تعمید اطفال کشیده شد. همه مسیحان زمان پلاجیوس، از جمله خود او، ضرورت تعمید اطفال را قبول داشتند. اما پلاجیوس، از جمله خود او، ضرورت تعمید اطفال را قبول داشتند. اما پلاجیوسی ها معتقد بودند که کودکان تازه تولد یافته، آزاد از گناه اصلی متولد می شوند و تعمید آنان را شکلی تقدیس بالاتر (ورود به عزت و سربلندی و نه ابزاری برای نجات ) به حساب می آوردند. پلاجیوسی ها، برای اینکه خود را بیشتر در خط راست کیشی قرار دهند، اضافه کردند که کودکان استعداد گناه دارد و از این لحاظ باید تعمید یابند. آگوستین قدیس و راست کیشها معتقد بودند فیضی که هنگام تعمید عطا می شود، برای پاک کردن لکه گناه اصلی و در نتیجه برای نیل به نجات، ضروری است. هر چند به نظر می رسد نتیجه منطقی این دیدگاه این است که کودکانی که بدون تعمید می میرند تحت لعنت هستند، اما آگوستین قدیس در نامه ای برای «جروم» نوشته است: «هنگامی که مسأله کودکان مطرح می شود، مرا به شدت با مشکل رو به رو می کند. من تو را مطمئن می سازم و من متحیرم که چه پاسخ دهم» (اعتقاد نامه کاتولیک رومی هلندی) و چون الهیدانان بعدی هم ظاهرا در تحیر بوده اند، این مسأله کنار گذاشته شده است.

پیدایش مکتب فکری نیمه پلاجیوسی گری
پیروان آگوستین قدیس پس از مرگ وی، تعلیم او را درباره فیض ازلی، که به وسیله خدا مطابق طرح از قبل تعیین شده او عطا می شود، به صورت یک آموزه جبری آشکار ساختند. این مخالفتهایی را، مخصوصا در صومعه ها، بر این اساس برانگیخت که این (نظریه ) ظاهرا کوشش شخصی برای مبارزه با نفس و (دستیابی به ) فضیلت را بی اثر می کند. مخالفت با آگوستینی گری رشد کرد و این مکتب فکری به نیمه پلاجیوسی گری معروف گشت.

فیض و اراده آزاد انسان از دیدگاه یوحنای کاسیان قدیس
یوحنای کاسیان قدیس (اهل مارسل)، که موسس صومعه هایی در جنوب گل بود، یکی از شارحان اصلی تعلیمات نیمه پلاجیوسی بود او قبلا شماس یکی از آباء کلیسای یونانی، یوحنای کریسستوم قدیس بزرگ (پاتریاک قسطنطنیه ) بود. یوحنای کاسیان این تعلیم را از او آموخته بود که فیض و اراده آزاد انسان با هم عمل می کنند. او در این مخالف پلاجیوس بود که سرشت آدمی بی عیب است. او معتقد بود که انسان اساسا گناه آلود است، اما با کمک پرتویی از خیر که در اوست می تواند به سوی فیض الهی مایل شود. نعمت فیض برای تغییر کیش ضروری است، اما مردم می توانند با اختیار خود به سوی خدا بازگرداند تا آن را دریافت کنند. خدا فیض را به تمام کسانی که در جستجوی آن باشند ارزانی می دارد؛ هر چند گاهی بدون جستجو عم عطا می کند.

محکومیت پلاجیوسی گری و نیمه پلاجیوسی گری
راست کیشها به این عقاید بر این اساس حمله می کردند که اینها نیز به انسان، و نه خدا، برای نجات او اعتبار می دهند. بحث ها ادامه داشت و سرانجام کلیسا در شورایی که در سال 529 در «ارنج» تشکیل شد، یک رأی قطعی درباره پلاجیوسی گری و نیمه پلاجیوسی گری صادر کرد و هر دو را محکوم کرد.

مسأله اراده انسان و فیض الهی در آموزه رسمی مسیحیت راست کیش
در این زمان آموزه رسمی مسیحیت راست کیش بیان می کرد که انسان سرشتی چنان فاسد را به ارث برده است که هیچ قدرتی برای بازگشت به سوی خدا ندارد، مگر اینکه نخست فیض الهی شامل حالش شود، فیض، میل به تعمید را الهام می کند؛ فیض ارواح را بر نمی گزیند، چون همه تعمید یافتگان قادر به نجاتند. بنابراین هر چند فیض میل به تعمید را الهام می کند، مسأله گزینش از قبل مقدر شده، وجود ندارد. تمام ارواح تعمید یافته، اگر ایمان مندانه تلاش کنند، قادر به نیل به سعادت می باشند. کسانی که بر این اصرار داشتند که اراده خود انسان می تواند نعمت فیض الهی را، که به تنهایی می تواند تغییر کیش را به وجود آورد، جلو بیندازد، محکوم گردیدند و همچنین از طرف دیگر، کسانی که تعلیم می دادند که شخص می تواند از قبل برای خطاکاری و جدایی از خدا تعیین شده باشد، محکوم گردیدند. رأی راست کیشی، مانند موارد بسیاری دیگر، با بیان معتدلی که افراط و تفریط در آن نبود، تنسیق شد. ولی باز هم مسأله اساسی بی جواب ماند و تناقض بین علم پیشین و طرح از قبل مقدر شده الهی، و اراده آزاد و اختیار انتخاب انسان، تبیین نشد. ممکن بود، اگر نوشته های دیگر آگوستین به حساب می آمد، چنین تنسیقی دو جنبه ای از مسأله وجود نداشته باشد.

اختلاف آگوستین و پلاجیوس درباره «اراده» در ارتباط با انسان
کلمه «اراده» در ارتباط با انسان می تواند به روشهای گوناگونی فهم شود. پلاجیوس این گونه فرض می کرد که انسانها در هر لحظه قادر به انتخاب بین خوب و بدند و مهم نیست که قبلا چه رخ داده است. به نظر پلاجیوس «اراده» به معنی قدرت انتخاب مستقل و غیر مقید بود. آگوستین اراده ما را وابسته به اتفاقات سابق می دانست. او در کتابش De civitate Dei می نویسد: «اما از این نتیجه نمی شود که چیزی برای اراده آزاد ما باقی نمی ماند؛ چون خدا به صورت یقینی علل را می داند و آنها را مرتب می کند، (چون، همین اراده های ما در آن سلسله که خدا آنها را آنچنان یقینی می داند و در علم پیشین او هستند، قرار دارند)، زیرا اراده انسان سبب (بی واسطه) همه افعال انسانی اند». به نظر آگوستین قدیس اراده ما در هر آن، بی طرف و غیر وابسته نیست؛ بلکه، در نتیجه آنچه قبلا رخ داده، بهتر یا بدتر می باشد. اما اراده با آنچه سبب چگونگی آن شده است، سطحی متفاوت دارد. «بدون استعال درجات و سطوح، اموری که مخالف هم نیستند، مخالف هم انگاشته می شوند» (موریس نیکل در کتاب مرقس) این برای عقل غیر ممکن است که درک خود از رشد حیات در جهان را با زندگی بالفعل یک شخص خاص ارتباط دهد. انسان نمی تواند بگوید، «اگر یک طرح از قبل معلوم در جهان وجود دارد، پس تمام افعال من از قبل تعیین شده اند». درجات و سطوح بسیار متفاوتند و بنابراین، یک چنین نتیجه گیری بی معناست. اذهان انسانی نمی توانند در آن واحد مفاهیمی را که دارای سطوح مختلفی هستند در بربگیرند. «تصور یک صندلی در جهان نجومی غیر ممکن است» (پی. دی. اوسپنسکی در کتاب طرحی جدید برای جهان). یک صندلی در جهانی با اندازه ای متفاوت، کارکردی دارد. همین امر هنگامی که درباره یک شخص انسان در ارتباط با نظمی کیهانی اندیشه کنیم، به کار می رود. خلط سطوح و درجات، تناقض در فکر را به وجود می آورد. به همین طریق، مطالعات آگوستین قدیس درباره زمان، بر نیاز به اندیشیدن مطابق سطوح تأکید دارد و با تناقض بین علم پیشین الهی و فرمان الهی به انسان مبنی بر انتخاب و سپس عمل درست ارتباط دارد. آگوستین قدیس در کتاب اعترافات سوال می کند که مقصود ما از «زمان» چیست. او نتیجه می گیرد که «زمان» ما حرکت ما از گذشته، در حال، به سوی آینده، مفهومی ساخته انسان است؛ «زمان» ما وقتی وجود دارد که ما موجود باشیم. اما او می گوید «در ابدیت هیچ چیز گذشته نیست، بلکه همه چیز حاضر است». اگر عقول ما قادر به درک تفاوت بین این سطوح باشد، تناقض ظاهر ناپدید می شود. توصیف آگوستین قدیس از آزادی حقیقی، که با «آزادی غیر مقید» پلاجیوس متفاوت است، بعد دیگری را نیز به وجود آورد. او معتقد بود که آزادی حقیقی- اراده ما که از شرارتهایمان پاک شده باشد- آزادی برای گناه کردن نیست، بلکه آزادی از چیزی است که ما را فاسد می سازد. این آزادی حقیقی به معنی شرکت در آزادی خداست. آگوستین قدیس در سطحی متفاوت با پلاجیوس سخن می گوید و اساس موضع او علیه پلاجیوس می تواند در نقلی از کتاب درباره معنا و لفظ خلاصه شود: «چرا باید انسانهای بدبخت جرأت کنند که به اراده آزاد خود ببالند، پیش از آنکه آزاد گردیده باشند؟»

بحث اراده آزاد در تاریخ بعدی مسیحیت
بحث درباره اینکه اراده آزاد چیست و چه مقدار ما قدرت انتخاب آزاد داریم، سراسر تاریخ بعدی مسیحیت ادامه یافت. اینکه تا چه حد انسان در انتخاب آزاد است و تا چه حد آنها از قبل مقدر شده اند، سوالاتی محوری برای مکتب کالوین در زمان اصلاحات بود و این که آیا ایمان واقعی به تنهایی می تواند باعث نجات شود و چه مقدار اعمال صالح برای نجات ضروری اند، سوالاتی بود که در قلب کتب لوتر قرار داشت. این جالب است که بدانیم اگر آگوستین قدیس در قرن شانزدهم می زیست، کدام طرف را می گرفت. اگر از بیشتر مسیحیان امروزی درباره عقایدشان سوال شود، این را مهم خواهند دانست که بگویند ما قدرت بازگشت به سوی خدا و قصد عمل درست را داریم؛ و آنها احتمالا (همان طور که یوحنای کاسیان قدیس تعلیم می داد) خواهند گفت که اساس مسیحیت مشارکت اراده انسانی و فیض الهی است. در واقع، هر قدر که آگوستین قدیس در راه حفظ سنت راست کیشی کلیسای بزرگ تلاش کرده باشد، اکثر مسیحیان امروزی بیشتر نیمه پلاجیوسی اند تا آگوستینی.

اهمیت نتیجه مناقشه پلاجیوسی
اما اهمیت نتیجه مناقشه پلاجیوسی از این جهت نبود که بین آموزه اراده آزاد و فیض از قبل مقدر شده داوری شد؛ بلکه به این خاطر بود که این مناقشه به استقرار آموزه مسیحی کمک کرد. تثلیث قبلا به صورت الهیاتی تعریف شده بود. عیسی مسیح از خیلی قبل به عنوان پسر خدا پرستیده می شد؛ و تصدیق می شد که پسر خدا یکسان با خداست. اکنون این به صورت واضحی بیان شد که به خاطر گناه اصلی، عمق وضعیت سقوط کرده انسان چنان است که نجات به وسیله خود خدا را ضروری میکند. انسان خود کفا نیست و عقل و قدرت اراده اش به تنهایی نمی تواند او را نجات دهد لب گفتار مسیحیت در شکل ظاهری این چنین استقرار یافت: شخص دوم تثلیث اقدس مانند یک انسان جسم گرفت تا کفاره شود و فیض الهی را، که استحقاقش را نداشتیم، بدون آن هیچ نمی توانستیم انجام دهیم، بیاورد. در پایان قرن پنجم اصول اساسی جریان اصلی مسیحیت شکل گرفته بود و آموزه هایش به همین شکل امروزی بیان شده بود. اما مناقشه پلاجیوسی از بین نرفت. به حق درباره اختیار انتخاب و عدم آن بیش از همیشه ادامه داشت.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 17:36  توسط حقيقت ياب  | 

مقدمه:
پیش از اینکه بتوان گفت آموزه های مسیحی شکل نهایی خود را – که امروزه عموما به آن شناخته می شوند- گرفته است، بدعت مهم دیگری هم باید بررسی شود که «پلاجیوسی گری» خوانده می شود. این بدعت متعلق به غرب امپراتوری بود و نوع آن با بدعتهای دیگر متفاوت است. در غرب هیچ گاه از یک مکتب یا فرقه جدا شده نشانی نبود و یقینا خطر شکل گیری کلیسایی مجزا وجود نداشت. به یک معنا حتی پرسشی در این باره نبود که آیا عقاید مورد بحث همان است که مسیح تعلیم داده یا نه، همان چیزی است که وحی شده است یا نه. مدافعان راست کیشی تنها نگران این بودند که اگر تعدادی عقاید بدعت آمیز به صورت عمومی پذیرفته شود و در الهیات گسترش یابد، چه چیزی ممکن است پیش آید. اگر چنین شده بود، شاید آموزه های مسیحی دچار تحول شده بودند؛ اما عجیب است که به ظاهر مناقشه بر سر پلاجیوسی گری، به جای نزاع در نظریه ها و اعتقادات الهیاتی، بیشتر اختلافی بین دو رهیافت اساسی بوده است. اهمیت آن به جای اینکه در ارتباط آن با شکلی باشد که مسیحیت گرفته بود یا ممکن بود بگیرد، در عمق مسایلش و تأثیر آنها بر متفکران و مصلحان مسیحی قرنهای بعدی نهفته است. مناقشه پلاجیوسی اختلافاتی به آن شدت که در مناقشات امپراتوری شرقی بین مردم رخ داده بود، برنیانگیخت. لاتینیها در رهیافت خود نسبت به دین، بیشتر عملی بودند تا نظری؛ آنها در وهله نخست به رویارویی با خطرهای خارجی توجه داشتند.

تفاوت اسقفها و الهیدانهای غرب و شرق درباره سرشت مسیح
اسقفها و الهیدانهای غرب، که آموزه های مسیحی را شرح می دادند، بر جنبه ای از مسیحیت متمرکز بودند که با شرق متفاوت بود. در حالی که الهیدانان شرقی در مسائلی که با سرشت مسیح و معنای تثلیث ارتباط داشت نزاع می کردند، مردان کلیسای لاتینی غرب در مشکلاتی که مستقیما با سرشت انسان و زندگی مسیحی به عنوان یک واقعیت خارجی تأکید می کرد و آموزه های تثلیث و تجسد را توسعه می داد.

پیدایش مکتب پلاجیوس
غرب «بر ویژگی فوق طبیعی مسیحیت به عنوان عاملی در جهان درونی تأکید می کرد و آموزه گناه و فیض را توسعه می داد» (دایره المعارف بریتانیکا). اینکه آیا در انسان اراده آزاد وجود دارد یا نه و چه مقدار انتخاب عمل از خود اوست یا اینکه از قبل تعیین شده است، سوالاتی بود که در مرکز مناقشات عقیدتی غرب قرار داشت. در این مورد هم، مانند همه تفسیرهای اعتقادی که بدعت شمرده می شدند، مسائل اساسی که تا آن زمان تحقیق نشده بودند، واضح و آشکار شدند. در آن زمان به نظر می رسید که آنها یک مسأله جدی که نیاز به حل داشت مطرح کرده اند. بری حل مسأله، باید آموزه هایی تنسیق شود، که در این مورد آموزه هایی در ارتباط با «گناه» و «فیض» بود. پلاجیوس، که آغازگر این بحث بود، از بریتانیا به روم آمد. درباره ابتدای زندگی او چیز زیادی معلوم نیست از آنچه او بعد نوشته است بر می آید که او می خواسته به زندگی رهبانی وارد شود اما پدرش مخالف بوده است. پلاجیوس زندگی زاهدانه ای را می گذارند و اغلب به وسیله معاصرینش راهب خوانده می شد؛ اما هرگز به یک سلسله رهبانی نپیوست. او عنوان «راهب» را ترک کرد و اظهار کرد شغل معلمی برای همه آزاد است- چون او مشتاق این بود که معلم باشد او می خواست مردم عامی را تشویق به این کند که همدیگر را در ایمان تعلیم دهند. هر چند او معتقد بود که پیشه روحانیت پیشه ای رفیع و شریف است، اما او اختلافی معنوی بین شغل یک روحانی و انسان عامی نمی دید. او به این خاطر بر این تأکید می کرد که از زمانی که قسطنطین مسیحیت را به رسمیت شناخت، بسیاری از روحانیان، خود را ممتاز و بخشی ویژه از جامعه می شمردند.

آموزه گناه و فیض در تعلیمات پلاجیوس
پلاجیوس می گفت مسئوولیت معنوی بر عهده همه مسیحیان است. هنگامی که پلاجیوس وارد روم شد، از سستی و پایین بودن سطح معنویت در آنجا نگران شد. به نظر او رسید که برای این ضعف، چنین بهانه آورده می شود که شرارت بخش جداناشدنی حالت انسان است. در اقدامات او نخستین موضوع این بود که آنچه را مانع تلاش می دید، از میان بردارد. او می خواست نشان دهد که انسان ناتوان نیست. هدف او احیای مبارزه با گناه آلود بودن انسان بود. شعاری که او برای تأکید بر اراده انسان برای انتخاب به کار می برد، این بود که «اگر من باید، پس من می توانم». فیض الهی به همه برای نجات کمک می کند اما انسان باید با تلاش، خود را شایسته آن بگرداند. پلاجیوس تأکید می کرد که ما خودمان می توانیم همه فرمانهای خدا را انجام دهیم: «اگر اراده کاملا آزاد نباشد، هیچ گناهی در کار نیست». این مفهوم از اراده انسان بر این نظریه مبتنی بود که اراده در هر لحظه- اگر اراده متعادل باشد- بدون ارتباط با آنچه پیشتر اتفاق افتاده است، قادر به اختیار خوب یا بد می باشد. پلاجیوس یک عالم اخلاق بود، نه یک دانشمند الهیات و تأکید او بر نصیحت بود، نه بر آموزه. در دوایر عقلانی قرن پنجم به آموزه های نظری مسیحی اهمیت بیشتری داده می شد تا اخلاقیات عملی و مسیحی. پلاجیوس برای جبران این (نقیصه) مقدر شده بود.

دیدگاه کوئلستیوس درباره تعلیمات پلاجیوس
این تعلیمات پلاجیوس به نظر خوانندگان جدید نه تنها بی عیب، بلکه سودمندند؛ و در ابتدا هم با آنها این گونه برخورد شد و هیچ مخالفتی را برنیانگیخت. «آلاریک»، رهبر گوتهای غربی، در سال 410 به روم حمله کرده، آن را غارت کرد. پلاجیوس همراه با دوستان و دستیارانش به آفریقا پناه برد. در آنجا یکی از طرفدارانش، که حقوقدانی به نام «کوئلستیوس» بود، دیدگاههای او را برای عموم تبلیغ کرده، آنها را بیان و تفسیر می کرد. در بیان کوئلستیوس این ظاهر بود که سرشت انسانی ذاتا گناه آلود نیست.
گناه آدم، تنها به خودش آسیب می رساند نه به همه نسل انسانی. آدم نمونه ای از گناه را عرضه کرد که به تقلید منجر شد؛ نه عیبی که به وسیله همه به ارث برده شود. بنابراین هر کودکی با توانایی انتخاب راه صواب متولد می شود. انسان، اگر درست انتخاب کند، می توان بدون گناه زندگی کند و این امر حتی قبل از ظهور مسیح هم بود. به نظر راست کیش ها، کوئلستیوس، وجود گناه اصلی، احتیاج کودک به تعمید و حتی خاصیت تجسد و مرگ مسیح را انکار کرده بود. طبق این مبانی انتصابی را که کوئلستیوس جستجو می کرد رد شد و نام پلاجیوس با او در این شبهه بدعت متحد شد.

تعلیمات پلاجیوس در فلسطین
در این زمان پلاجیوس رهسپار فلسطین شده بود؛ همان جایی که تعلیمات او به وسیله بسیاری، از جمله جروم، مترجم بزرگ کتاب مقدس، مورد حمله قرار گرفت. شورایی در اورشلیم موضوع را به پاپ ارجاع داد. در این بین شورایی در «لیده» پلاجیوس را کاملا تبرئه کرد. اما او در سال بعد- سال 416- در شورای کارتاژ محکوم شد و پاپ اینوسنت اول این محکومیت را تأیید کرد. اما پاپ بعدی، زاسیموس، این را رد کرد و پلاجیوس را راست کیش و بی گناه اعلام کرد و بیان کرد که اگر ایمان اصلی حفظ شود بحثهای دیگر بیهوده است. با وجود این پاپ در ترید بود. در این زمان مردان راست کیش کلیسا به امپراتور «هونوریوس» مراجعه کردند و گفتند که در روم و فلسطین بی نظمی وجود دارد. نیروی حکومت فرا خوانده شد و امپراتور، پلاجیوس و کوئلستیوس را بدعت گذار اعلام کرد و مشمول مجازات قرار داد. در سال 418 یک شورای جامع از همه آفریقا رأی پاپ سابق را دوباره ابراز کرد. پاپ، زاسیموس، در این زمان تصمیم خود را گرفت و نامه ای در تکفیر پلاجیوس فرستاد. پلاجیوس، که در طی این حوادث، پیش از هر چیز مایل بود که راست کیش باقی بماند و نمی خواست یک مکتب بدعت آمیز بنا کند، از دنیا رفت. پیروان او به انتشار عقاید او ادامه دادند، اما در سال 431 در شورای افسس، پلاجیوسی گری (همراه با نسطوری گری ) به عنوان بدعت محکوم گردید.

دیدگاه آگوستین قدیس درباره تعلیمات پلاجیوس
پلاجیوس، اگر به خاطر حملاتی نبود که به موعظه هایش می شد، دیدگاه های خود را شرح نمی داد و آنها را به صورت یک نظام عقلانی در نمی آورد. در رأس این حمله ها، حمله آگوستین قدیس- بزرگترین مخالف او- بود که در آن زمان اسقف شهر هیپو بود. آگوستین قدیس روشنتر از هر کس، لوازم نهایی تعلیمات پلاجیوس را در ارتباط با آموزه هایی می دانست که اکنون اعتقاد به این است که آنها برای مسیحیت راست کیشی محوری اند (آموزه هایی که با گناه اصلی و سقوط انسان مرتبط بودند). داستان سقوط انسان در سفر پیدایش، که چگونگی ورود گناه و مرگ را به جهانی که به وسیله یک خدای بی نهایت خیر خلق شده بود، توضیح می دهد، بخش اساسی تعلیمات مسیحی را درباره نجات تشکیل می داد. پس از پولس قدیس، آگوستین قدیس نخستین کسی بود که تعریف دقیق از این آموزه ارائه داد. اینکه مسیحیان چه مقدار داستان آدم را واقعی می دانستند، روشن نیست. (مکتب اسکندریه به یقین با آن به صورت رمزی و تمثیلی برخورد می کرد) اما اهمیت این آموزه در این نبود؛ بلکه در پذیرش اعتقاد به فساد موروثی انسان بود (یعنی ما در سرشت خود به جای نیکی گرایش به بدی داریم). آگوستین به دیدگاههای پلاجیوس حمله می کرد و با ادامه بحث، حملات او شدیدتر می شد؛ ولی در تما اینها او همیشه پلاجیوس را شخصیتی بزرگ می شمرد و از او با علاقه و احترام سخن می گفت. او «عشق حقیقی او به خدا» را می ستود و «... ویژگی بزرگوارانه و زندگی ساده او را تحسین می کرد. او انسان نیکی بود که از هر جهت باید درباره او سخن گفته شود» (آگوستین در کتاب De Peccatorum Meritus ). پلاجیوس هم احترام زیادی برای آگوستین قدیس قائل بود و تا پایان عمر آرزوی آشتی با وی را داشت. اما پلاجیوس و آگوستین در طبیعت و تجارب به غایت متفاوت بودند.

اهمیت نوشته های آگوستین قدیس
اهمیت نوشته های آگوستین قدیس تنها به خاطر قدرت عقلانی او نیست؛ بلکه به خاطر این است که حتی فلسفی ترین آثار او در تجربه روحانی و عاطفی خود او ریشه دارند. آنها از درون زندگی او رشد کرده اند. پلاجیوس تحقق جدی گناه آلوده بودن خود را تجربه نکرد و این، چیزی بود که برای آگوستین قدیس با گرویدنش به مسیحیت پیش آمد به نظر پلاجیوس، مرکز مسیحیت کوشش معنوی به سوی کمال بود و به نظر آگوستین، واگذاری همه چیز به خدا. پلاجیوس به خاطر خصلت بی آلایش خود درک کمی از این جنبه مسیحیت داشت؛ به نظر او دریافت آگوستین قدیس بوی سستی اخلاقی می داد. در کتاب اعترافات آگوستین قدیس (کتابی که در آن زمان زیاد خوانده می شد) دعایی وجود دارد: «آنچه را دستور می دهی خود عطا کن و آنچه می خواهی دستور بده». این به نظر پلاجیوس تشویق به تنبلی و بی ارادگی و از بین بردن اعتماد به نفس بود. عکس العمل او در مقابل این دعا باعث شد که او بر تبلیغ خود علیه سستی معنوی که در هر سو می دید، بیفزاید.

موضوع مرکزی عقیدتی پلاجیوس
پلاجیوس موضوع مرکزی عقیدتی را مسأله امکان زندگی بدون گناه برای انسان می دید. او اظهار می داشت که برای بحث او ضروری نیست که به یک انسان کاملا بی گناه در تاریخ اشاره کند؛ آنچه برای او مهم بود، این بود که برای مردم این باید ممکن باشد که با اختیار خودشان بدون گناه زندگی کنند. او می گفت: «خدا به این فرمان داده و او به امر غیر ممکن فرمان نمی دهد». تأکید پلاجیوس بر اینکه انسانی که روی زمین زندگی می کند، می تواند کاملا بدون گناه باشد و باید قدرت و اراده خویش را برای دستیابی به آن به کار گیرد (تشویق مردم مسیحی به اصلاح زندگیشان ) بخشی از موعظه بشارتی او بود. او درک نکرده بود که بیان او درباره اینکه یک مسیحی چگونه باید زندگی کند، برخی از عقاید اساسی مسیحیت را زیر سوال می برد و مسائلی حل ناشدنی را در ارتباط با اراده آزاد انسان مطرح می کند.

تعلیمات پلاجیوس از نظر مسیحیان راست کیش
در نگاه نخست، مسیحیان راست کیش در محکوم کردن کوئلستیوس و حمله به پلاجیوس در شوراهای اورشلیم و کارتاژ، کوته فکر و مفسر تحت اللفظی عقاید که علیه متفکران عاقل و روشنفکر برخاسته اند، به نظر می رسند. کوئلستیوس و پلاجیوس به خاطر این اعتقاد مورد حمله واقع می شدند که گناه آدم، نوع بشر را به گناهکاری حتمی محکوم نمی کند و کودکانی که تعمید نیافته اند خود به خود تحت لعنت نیستند و نژاد انسانی نه به خاطر آدم می میرد و نه به خاطر مسیح زنده می شود. اما آثار آگوستین قدیس، که عقاید پلاجیوس را رد می کنند، نشان می دهند که این حمله ها به موضوعهای عمیقتری منجر می شود، که در نظریه هایی دارای اهمیت فلسفی و دینی، آشکار می شوند.

دیدگاه آگوستین قدیس درباره «گناه»، «فیض» و «اراده آزاد»
آگوستین قدیس مدافع متعهد راست کیشی بود- یک حامی سنت کاتولیک به عنوان چیزی که توسط رسولان با وحی اصلی مسیحی متصل بود. در مناقشه های پلاجیوسی، ادامه استدلال و رد آن، باعث شد که آگوستین قدیس دیدگاه هایش را چنان موکد بیان کند که آنها سرانجام به صورت آموزه هایی که دارای زندگی تحمل ناپذیری بودند، ظاهر شوند. اما، حتی در افراطی ترین نوشته های آگوستین قدیس، مفهومی سری و خدا مرکزی از مسیحیت آشکار است او بر خلاف رهیافت عقل گرایانه و انسان گرایانه مخالفش (پلاجیوس)، تناقض و پارادوکس ظاهر را پذیرفت. آگوستین قدیس از تجربه های زندگی خود اطمینان داشت که خود اطمینان داشت که خود به خود قادر به گریز از چیزی که او زیان بارترین گناهانش می انگاشت، هر قدر هم که میل به چنین کاری داشته است، نبوده است. او معتقد بود که تنها فیض خدا او را از آنها آزاد ساخته است. بنابراین، آگوستین قدیس در هر بحث فلسفی درباره «گناه»، «فیض» و «اراده آزاد»، نه تنها بر اساس آموزه های پذیرفته شده، بلکه بر اساس واقعیاتی که مشهود خود او بود، می نوشت.

علت اصلی ورود آگوستین به این مناقشه
هنگامی که پلاجیوس در شورای «لیده» تبرئه شد و به نظر می رسید که او هر چیزی را که ممکن بود بدعت آمیز باشد انکار کرده است، آگوستین قدیس بسیار خوشحال شد؛ پلاجیوس یک بار دیگر اعلام کرد که او با کلیسای کاتولیک هم عقیده است. اما آگوستین اطمینان نداشت که همه چیز، آن طور که به نظر می رسید، درست شده باشد؛ و حق با او بود. پلاجیوس به این اظهار ادامه داد که موضوعات بین او و مخالفانش دارای سرشت عقیدتی نیستند، بلکه اختلاف نظرهای مشروعی در نکاتی خاص هستند. بنابراین، هر چند او مایل به شورش علیه راست کیشی نبود، بار دیگر نوشتن را آغاز کرد عقاید او منتشر می شد: «انسانها با اختیار خود می توانند و باید نخستین قدم را به سوی اعتقاد و ایمان به خدا و مسیح بردارند؛ آنها می توانند به اختیار خود اطاعت را انتخاب کنند». علت اصلی ورود آگوستین به این مناقشه رد این اظهارات بود. او می گفت: آنهایی که معتقدند انسان تنها با سرشت خود می تواند پاک زندگی کند، صلیب مسیح را بی فایده گردانیده اند؛ گر چه سرشت انسانی بی عب خلق شد، اما با گناه آدم فاسد شد. آدم عمدا از روی تکبر گناه کرد (یعنی این اعتقاد که خواست او باید پیروی شود نه خواست خدا). پس گرایش به گناه به نسل آدم منتقل شد. بنابراین همه، علاوه بر گناه خودشان، به خاطر آدم گناهکار شدند و تنها به وسیله مسیح، یعنی با عطای مجانی او و نه شایستگی خودشان، می توانند نجات یابند.
+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 17:35  توسط حقيقت ياب  |